عاشقانه
پنجشنبه 1 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام خدا جون 
خوبی
میدونم تا سلام میکنم بهت میخندی
با خودت میگی این پسر ساده باز اومد 
چی کار کنم وقتی جز تو کسی رو ندارم مجبورم بیام وقت تو رو بگیرم
خدا جون میدونی یه جایی اون دور دورا تو این دنیای زمینی هات 
من یه هدیه ازت دارم که ازم دوره
ازم ناراحته آخه معنی بعضی حرفامو نمیفهمه
ببخش میدونم دارم هدیه ای که دادی رو اذیت میکنم
اما خودت از دلم با خبری میدونی دوسش دارم و هر چیزی میگم یا کاری میکنم واسه اینه که بتونم به دستش بیارم
من که ازش بی خبرم 
اما لطفا بازم بهم لطف کن و مراقبش باش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام خدا

سلام خدا جون
منم همون بنده تک تنهات
همونی که زمانی دوسش داشتی
بهش یه دل پاک دادی
بعد گفتی حالا باید عاشق بشی
خدا منم همون بنده که عاشقش کردی
اما خدا این بنده هات دلمو شکستن
با اینکه عشقم پاک بود شکستنش
بدجوری باهام بازی کردن
همش ازم فرصت خواستن
بهم دروغ گفتن
بازم دوسشون داشتم
چون تو بهم دادیشون
اما بی انصافا شکستنش
امروز دیدی اشکامو
دیدی دل شکستمو
دیدی به سادگی گفت ببخش میخوام برم
انگار نه انگار سه ساله عاشقم کرده
انگار نه انگار ازم فرصت خواست که تموم کنه
تا شوهرش یه دوست دارم گفت ترکم کرد
اینه عشق این آدم زمینی ها
حرفاشون این مدلیه
عشق هاشون چند روزه است
من که بنده بدی نبودم
دیدی که پول نداشتم اما همش بهش زنگ زدم
دیدی هر بار که بهم نامردی کرد بازم ازش دلگیر نشدم
بازم پاش عاشقانه موندم
بهش خیانتی نکردم
خدا مگه اشک هام حرمت نداشت
مگه التماسام  غصه بود
خدا امروز پای سجادت قسم خوردم تنها بمونم
و فقط با تو باشم
هر کی منو تنها بزاره تو نمیزاری
هر بار ترکت کنم با یه عذر خواهی منو میبخشی
خدا جونم کمکم کن
بد جوری شکستم
پس کمکم کن
بنده هات اذیتم می کنن 
بگو ولم کنن
دیگه بسمه کم آوردم
به حرمت این اشک های امروزم ازت میخوام کمکم کنی
به حرمت دل مادرم که تنها فرشته روی دنیاست قسم میخورم
قسم میخورم تنها بمونم تا دیگه کسی چشمام رو بارونی نکنه
دلم رو بازی نگیره
به حرمت اشک های مادرم که ازش جدا شدم قسم میخورم تنها بمونم تا کسی برای خودخواهیش برای هوسش باهام بازی نکنه
خدا روزه مرده و کسی که دو سال باهام بازی کرد رفت سراغ مرد خودش نگفت با من چی کار کرده
تو مگه به من ندادیش پس چرا باهام این کارو کرد 
خدا دوست دارم با همه این کارا خداجون دوست دارم 
تنها کسی که فقط از الان واسم مهمه مادرمه
تو رو به جدم قسم اونو دیگه ازم نگیر
تنها دل خوشیمه اونو واسم نگه دار
ازش دورم نمی بینمش پس مراقبش باش
بزار بنده هات خوشحال باشن 
منم از خوشحالی اونها خوشحالم

.............................





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
بعد از چند ساعت دکتر در حالی اومد بیرون که کمی ناراحت بود
ترس تمام وجودم رو گرفته بود و بعد این همه فشار دیگه تحملش رو نداشتم ,چون مامان تنها زنی هست که با تمام وجودم می پرستمش.
تو تمام عمرم نه برای بچه هاش بلکه واسه همه زندگی کرد و پاک پاک.
مامان واقعا فرشته بود.
تیم پزشکی تلاشش رو کرده بود و حالا مامان بیهوش بود و همه چی تو سه روز آینده معلوم میشد.
اگر سه روز دووم می آورد خطر ازش میگذشت و گرنه دیگه خدا نمیدونه.
هیچ وقت اون روزها رو یادم نمیره سه روز به اندازه سی سال گذشت و تو هر ثانیه اش آب شدم تا گذشت.
اما خدا بازم به دعای ما گناه کارا گوش کرد و فرشته خودش رو بین ما گذاشت.
مامان رو به خونه آوردن و من مرخصی تموم شده بود.
اما نرفتم و موندم تو خونه و دو هفته شب و روز مراقب مامان بودم .
شب ها کنار تختش دراز میکشیدم و وقتی خواب بود با چشم ها م  پرستشش میکردم.
خواهرم زینت هم اوضاع خوبی نداشت صبا  هم حالش بد بود اما نیروی جوانی بهش کمک کرد تا زود خوب بشه.
پدرم که خوب بود.
اما دامادمون خیلی مرد بود در حالی که پسرش فوت کرده بود به خواهرم میگفت چرا گریه میکنی خدا داده خودشم گرفته .غم بزرگی تو دلش بود اما میخواست خواهرم نفهمه و دل داریش بده.
خدا رو شکر هم عروس های خونمون و هم دامادها مون خوبن و درک و شعور بالایی دارن.
سه هفته از تصادف میگذشت و مادرم پدرم و صبا از فوت خواهر زادم بی خبر بودن
دامادمون که خیلی مرد بود لباس سفید میپوشید و میومد به دیدنشون و میگفت پسرش حالش خوبه و خواهرم هم از دیدن مادرم محروم بود که اونها هیچی نفهمن.
من دیگه باید میرفتم به پادگان و الان سرباز فراری بودم
اما تا رسیدم خلچ برام بازداشت نوشت و اما باز هم جدم به دادم رسید و حاچ اقا استاد رییس کل حفاظت ایران که من سرباز اون بودم به همراه سردار هادی گفتن کار خوبی کردی و کسی حق نداره بهم چیزی بگه.
نمیدونم اما همیشه دیگران رو مورد محبت خودم قرار دادم و خدا هم محبت من رو تو دلشون انداخت .
دیگه روزهای اخر خدمتم بود و سه هفته بعد خدمتم تموم شد و برگشتم پیش مامان.
اونها بعد فهمیدن موضوع فوت خواهرزادم خیلی دل شکسته شده بودن و صبا هم خیلی ناراحت چون راننده بود.
اما بازم خدا رو شکر همه داشتن دوباره خوب میشدن و فقط خواهرم زینت که مثل مامان واقعا مهربون بود بی قرار و دل تنگ پسرش بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
طبق معمول بخت با سعید یار بود و در یگان حفاظت اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح انتخاب شد و بهترین نقطه برای یک سرباز بود.
از شانس سعید خونه خواهرش تو شریعتی نزدیک پادگان بود و خواهرزادش جلال هم که فوق لیسانس کامپیوتر بود اونجا زندگی میکرد.
سعید کم کم با کامپیوتر آشنا شد و به خاطر علاقش و حضور جلال زود پیشرفت کرد.
باشگاه کنار خونه و پادگان هم نزدیک ,همه چیز به نفع سعید بود.
سعید تصمیم گرفت بعد سربازی کنکور رشته ریاضی شرکت کنه تا بتونه رشته کامپیوتر رو تو دانشگاه ادامه بده.
سعید تو پادگان محبوبیت زیادی داشت و برای همین خیلی هواشو داشتن تا یک ماه مونده بود به پایان خدمتش .
خبر وحشتناک 
خواهر سعید دو روز قبل یک خودرو 206 خرید و به شمال رفته بود تو باباش یه گوسفند قربانی کنه.اخه رسمه.
روز شنبه بود که تصمیم میگیرن به شاهرود برن .
پدرم سه تا از خواهرام و مادرم و البته یکی از خواهرام پسرش 6 سالش هم همراش بود به اسم سعدی که من خیلی دوسش داشتم.
همیشه به من میگفت فرانکی اخه من رزمی کار بودم و اون هم خیلی منو دوست داشت و همیشه به سراغ کیفم میرفت و دستگش های باشگاه رو میگرفت تا با هم مبارزه کنیم.
غروب که اومدم خونه دیدم همه جا تاریکه و جلال با لباس روی مبل دراز کشیده.
مثل آدمی بود که شکست عشقی خورده و منم بیدارش نکردم و به سراغ تلفن رفتم تا ببینم بابام اینها به شاهرود رسیدن .
هر چی زنگ زدم کسی بر نداشت بی خیال شدم گفتم حتما جایی هستن یا موبایل سایلنته.
رفتم سراغ یخچال تا آب بخورم که جلال بیدار شد و چشم هاش قرمز بود.
منم زدم زیر خنده که بیچاره پسرمون شکست عشقی خورده.
اما لحن چلال جدی بود و میگفت یه اتفاق بد افتاده.
باز شوخی من گل کرد و گفتم اخراجت کردن یا دختره شوهر کرده.
لیوان آب تو دستم بود که گفت مامان بزرگشون تصادف کردن و همه خوبن و تو بیمارستان.
خوشکم زده بود و نفسم در نمی اومد ظرف آّب از دستم افتاد و هنوز شکه بودم.
سریع به سراغ تلفن رفتم و به برادرم که شاهرود بود زنگ زدم که گوشی رو برداشت و داشت گریه میکرد تا اون موقع من صدای گریه اون رو نشنیده بودم.
دنبا برام تیره و تار شده بود اشک هام جاری شده بود که گفت اروم باش همه خوبن و فقط سعدی خواهرزادم تموم کرده.
اون شب تا صبح نخوابیدم و فقط گریه میکردم باورم نمیشد چه بلایی سرم اومده
صبح اول وقت به ترمینال رفتم و با جلال به شاهرود.
یک راست به بیمارستان رفتم و هر اتاق یکی از بستگانم بود.
خواهرم طاهره اسیبش سطحی بود اما اون خواهرم زینب که بچش فوت کرده بود برای مراسم به گرگان رفته بود با چسم داغون که دکتر ها اجازه نمیدادن اما اون رفته بود.
صبا توی یک اتاق بود و کاملا داغون.
پدرم هم آسیبش سطحی بود.
ولی مادرم تا زنده ام اون صحنه رو تا زنده ام فراموش نمکنم.
وقتی دیدمش تنم لرزید هیچ کس رو نمیشناخت اما تا بالای سرش رسیدم دیدم اسمم رو صدا کرد و گفت پسرم اومده ازش پذیرایی کنین.
بغض گلومو گرفته بود صدام در نمی اومد.
مادرم تنگی نقس داشت و حالا هم چند از از قفسه سینه اش هم شکسته بود و دکتر ها جرات نمیکردن عمل کنن.
امکان داشت شش پاره بشه.
بالاخره صدام در اومد اما اشک هام جاری بود و از اتاق زدم بیرون.
بهش گفتم قرار بود دامادم کنی پس اینجا چی کار میکنی .
تا صبح بیمارستان بودم و خسته به گرگان رفتم 
شهر ماتم
همه اقوام بودن و همه ی لباس های سیاه به تن تا الان هیچ عزیزی از دست نداده بودم و باورم نمیشد حالا اینجام و دارم تو مراسم خواهر زاده خودم شرکت میکنم من دیر اومده بودم و مراسم سه روز بود و نتونستم ازش خداحافظی کنم .
به مسجد رفتم که همه اونجا بودن و دامادمون رو دیدم که یک شبه سالها پیر شده بود و برادرش حسین که تا منو دید گفت کجا بودی .
من که دلم پر بود و هر جا میرفتم عزیزانم رو میدیم که از دست دارم میدم.
طافت نیاوردم و سر خاکش رفتم و تا تونستم گریه کردم تا سبک بشم.
خدایا وقتی خواهرم اومد سر خاک چقدر سخت بود تحملش نمیتونستم تو چشم هاش نگاه کنم یک دنیا غم بود.
مهربانترین خواهرم که اخلاقش مثل مامان بود حالا چگر گوشش رو خاک کرده بود.
مهره گردنش شکسته بود اما اینجا بود.
بعد مراسم خواهر رو به شاهرود بردن و وقتی رسیدم به اتاق مامان رفتم که نبود و چون حالش بد شده بود به اتاق مراقبت های ویزه برده بودنش.
دکتر ها تصمیم گرفتن این کارو انجام بدن چون فرصت کم بود.
روز عمل مامان رسیده بود و همه با وجود پر از ترس پشت در اتاق...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سعید تو یه خانواده پر جمعیت بزرگ شده بود.
6 خواهر و6 برادر که سعید آخرین پسر خانواده بودو البته به همراه خواهرش تنها مجرد های خانواده.
توسط برادرش که رییس هیئت کاراته تهران بود با رشته کاراته آشنا شد و چون تو زندگیش هیچ وقت به دختری اجازه نداده بود بیاد تمام حواسش به ورزشش بود.
البته سعید از بچگی عاشق دختر همسایه شون بود که البته هیچ وقت حتی یک کلمه هم چیزی بهش نگفته بود اما احساس میکرد این احساس دو طرفه است.
سعید تا قبل از سربازی فقط به ورزش فکر میکرد و البته تا دوران دبیرستان یک پسر کاملا جنگنده بود مثل یه زره پوش که همیشه دعوا میکرد.
برای خودش یک گروه داشت و همیشه سر دسته بود چون از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود و بین دوستانش محبوب.
کم کم سعید هم افتاده شد به خصوص از وقتی به باشگاه رفت و زیر دست مربی خودش تمرین دید اونجا هم تمرین کاراته میکرد هم استادش که آدم فرهیخته ای بود بهش درس معرفت میداد.
سعید تو ورزش به شرایط خیلی خوبی رسیده بود که یکدفعه دست تقدیر اون رو مجبور کرد به شاهرود بره و بدون اینکه به مربی خودش چیزی بگه گذاشت و رفت شاهرود.
تو اون دو سال که شاهرود بود از لحاظ ورزشی کاملا ضعیف شد و خیلی چیزها رو از دست داد.
برای کنکور هم امتحان داد که قبول نشد برای همین سریع تصمیم گرفت به سربازی بره.
و بالاخره زمانش رسید و سعید شد سرباز.
آموزشی دژبان مرکز افتاد کنار مرقد امام تو تهران.
روز اول بهشون لباس ها رو دادن و اونها رو به خونه فرستادن.
مادر سعید دو سال از پسرش دور بود و حالا هم داشت سعید به سربازی میرفت.
البته سعید تنها پسری بود که داشت از گرگان اعزام میشد بقیه پسر ها چون شناسنامه هاشون از شاهرود بود او اونجا اعزام شدن و همیشه زن عموم اونها رو بدرقه کردم.
اما سعید تنها پسری بود که مادرش لباس هاش رو آماده میکرد و بدرقش میکرد.
مادرش سعید رو از همه بچه هاش بیشتر دوست داشت و حالا اون رو کمتر پیش خودش داشت.
روز رفتن فرا رسید و مادر سعید با قران در دست و چادر سفید در دست مثل یک فرشته داشت پسرش رو که حالا مرد شده بود و لباس خدمت به تن داشت رو بدرقه میکرد.
سعید به تهران رفت و اونجا چون نیرو زیاد بود بعضی از اونها رو به پرندک در شهریار فرستادن.
زمستون سرد بود و هر جور بود گذشت و حالا یک روز به تاسوعا مونده بود و سعید از آموزشیش تموم شده بود و میخواست به شاهرود بره چون هر سال اونها محرم به روستاشون توی شاهرود میرن.
خانواده سعید یه خانواده مذهبی بودن و واقعا محرم شاهرود بهترین نقطه دنیا بود.
6 ساعت تمام در ترمینال جنوب با دو پتو و یک ساک اما دریغ از بلیط.
سعید نا امید بود که ناگهان یه دژبان بهش گفت تنها راه اینکه به افسریه بره.
سعید به سه راه آفسریه رفت و حالا وشب شده بود و هوا هم سرد و سعید دو ساعت اونجا بود البته آدم های زیادی بودن که به امید رفتن به اونجا اومده بودن.
سعید نا امید شد و تو دلش گفت امسال جدمون ما رو نطلبیده.
این رو گفت و سرش رو به پایین انداخت و خواست با همون پتو ها اونجا بخوابه .
ناگهان صدای بوق ماشین توجهش رو جلب کرد یه پراید سفید کاملا شیک.
و یک پسر کاملا جوان.
جلوی پای سعید ترمز زد و گفت بنشین.
سعید که تعحب کرده بود خواست کرایه رو بپرسه اما پسر گفت سوار شو و هر چی دوست داشتی بده.
سعید جا خورده بود اون همه مسافر اونجا بود و اون پسر یک نفر هم سوار نکرده بود و بدون کرایه داشت اونو سوار میکرد.
پسر تازه سربازیش تموم شده بود و اهل تهران بود و برای دیدن نامزدش داشت به مشهد میرفت.
نمیدونم چرا اما دو بار ازش پرسیدم چرا اون همه مسافر کسی رو سوار نکرد اونها هر چه قدر میخواستن میداد و منو سوار کرد اما سکوت کرد و چیزی نگفت.
پسر جوان سعید رو شاهرود پیاده کرد و با لبخندی زیبا ازش خداحافظی کرد.
حالا نصف شب بود و سعید به خونه رسیده بود.
مادر دلواپس جلوی در بود و چشم انتظار چون میدونست قراره سعید بیاد
وقتی چشمم به سعید افتاد چشم هاش بارونی شد .معلوم بود خیلی نگران شده.
هشت ساعت تاخیر .
مادرش از میگفت وقتی کاملا نا امید شده منو از جدم خواسته و برام قران خونده.
توی دلم گفتم خدا رو شکر که خدا این همه مادرم رو دوست داره و فهمیدم حکمت اون پسر که منو سوار کرد و رسوند.
حالا سعید کنار خانوادش بود البته کلی لاغر و سیاه شده بود.
حال تعطیلات تموم شده بود و سعید باید خودش رو به یگانش معرفی میکرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سعید حالا که شبکه کردن سیستم ها رو یاد گرفته بود سعی داشت تا این کار رو عملی انجام بده و درست چند روز قبل برادرش یه کافی نت رو خرید .حالا سعید میتونست کلی سیستم رو شبکه کنه و نقطه ضعف های خودش رو ببینه.
آخرین شب ماه رمضون بود و فردا عید فطر.سعید همراه خواهرزاده اش بعد افطار به کافی نت رفتن.سعید که داشت کار میکرد و خواهرزاده اش هم چون تنها بود باهاش رفت.
تا نزدیک اذان صبح اتمام کار به طول انجامید و نیم ساعت به اذان مونده سعید یه حس بدی داشت ,برا ی همین به همون سایت چت رفت و دید اسم شادی جون اونجاست.
اول باور نکرد ,آخه نمیتونست باور کنه اون دختر پاک بهش خیانت کنه اما وقتی با یه اسم دیگه رفت و باهاش حرف زد و زمان شماره دادن رسید و سعید شماره خواهر زاده اش رو داد و وقتی دختر زنگ زد دنیا برای سعید تیره و تار شد.
به روی خودش نیاورد چون دوست نداشت خواهر زاده اش چیزی بفهمه.
اما توی دلش آشوبی به پا بود.
حالا داشتن اذان رو میگفتن و اونها به مسجد برای نماز عید رفتن و از اونجا هم به خونه اما سعید تو تمام اون مدت هیچی رو نمیفهمید که کجا میره یا چه کار میکنه.
سعید فکر میکرد خدا اون دختر رو به خاطر اینکه گناهی نکرده و هر سال روزه گرفته به عنوان هدیه تو زندگیش قرار داده.
اما حالا اون دختر بر خلاف قولش به سعید تو سایت چت بود و شماره میداد.
یه پیام به دختر داد و خواست همه چی تموم بشه.
سعید حالا توی خونه و در همون اتاقی بود که تمام این ماجراها از اونجا شروع شده بود.
دختر زنگ زد و سعدی رد تماس .نمیخواست به خاطر اینکه عصبانی بود به دختر توهینی کنه ,اما دلش پیش دختر بود و نمیتونست ازش دل بکنه برا همین برداشت که دختر قسم خورد اون نبوده و دوستش نگار بوده تا اینکه نگار اومد و ماجرا رو تعریف کرد.
سعدی بازم ناراحت بود که چرا نگار شماره شادی رو میده اخه دوست نداشت دوست پسر نگار به تلفن شادی بزنگه.
دوست داشت فقط اون خط مال خودش و عشقش باشه نه دست هر کسی.
سعید خیلی خوشحال بود چون هنوز میتونست اون دختر رو داشته باشه و خوشحال بود که بهش خیانت نشده بود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سعید حالا روزها به درسش میرسید چون میدونست شب ها با یکی قرار داره.
سعید دیگه هر شب به طبقه پایین خونه خواهرش میرفت و تنها میخوابید تا وقتی دختر زنگ میزنه تنها باشه و بتونه وقتی دختر تماس میگیره باهاش حرف بزنه.
سعید اولین بار بود همچین حسی رو تجربه میکرد و کمی ترسیده بود .
ترس از یه احساس جدید ,چیزی که تا الان تجربه اش رو نداشت.
فکر میکرد یه بازیه یه مدت با هم حرف میزنن و بعدش تموم وبعد ماه رمضان میره دنبال زندگیش و از طرفی هم کنجکاو بود که دختره رو ببینه که کیه و چرا با هم میحرفن و علت تمام این کارا چیه.
روزها یکی پس از دیگری داشت میگذشت و ماه رمضان رو به پایان و اونها به جای چدایی هر روز بیشتر وابسته هم میشدن.
فقط یک سری مشکلات بود شماره دختر همیشه اشغال بود و سعید شک کرده بود و زمانی که از دختر سوال کرد گفت که هم دانشگاهیش شمارش رو به یه پسر داده که اونم سمجه و هر روز با ماشین میاد توی مسیرش یا همش بهش میزنگه.
سعید نگران شد بود و از طرفی هم نمیتونست این رو قبول کنه .چرا جوابش رو میده اگر نمیخواد چون ساعت ها باهاش حرف میزد و سعید پشت خطی بود.
اما سعید از دختر خوشش اومده بود و نمیتونست بی خیال بشه و از طرفی هم میترسید که طرفش آدم خوبی نباشه.
حالا اون سعید خوشحال هر شب زنگ میزد و خط مشغول دختر رو میدید و دختر بعد یک ساعت میزنگید و میگفت مزاحمه هست و من دوست دارم با تو باشم و سعید بیچاره چاره ای چز باور نداشت....
ماه رمضون داشت تموم میشد و همین وضع ادامه داشت تا روز عید فطر.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
داستان دلداده
فصل اول

دو سال پیش یک آقا سعید بود که بچه گرگان بود.
این آقا سعید ما تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بود و حالا میخواست رو پاهای خودش وایسته.
اصالت این سعدی برای شاهرود بودو تمام خانواده این آقا سعید اونجا زندگی میکردن.
سعید پسر خود ساخته ای بود و تصمیم گرفته بود روی پاهای خودش بایسته و هزارن آرزو تو سرش.
تصمیم گرفت به شاهرود بره خونه خواهرش تا پیش یکی از خواهر زاده هاش که مهندس کامپیوتر هستش شبکه های کامپیوتری یاد بگیره.
اول ماه رمضون به خونه خواهرش رفت و کلاس هاش شروع شد.
سعید روزه میگرفت برا همین بعد سحر تا صبح بیدار میموند تا چیزهایی که آموزش دیده بود رو تمرین کنه.
نزدیک سحر بود و سعدی خسته برای همین خواست تو نت کمی گشت و گذار کنه.
ناگهان تو یکی از سایت ها یک لینک دید که نشون میداد مال یک سایت چته.
سعدی کنکجکاو شد یه سری بزنه.
چند دقیقه گذشت و چیزی ننوشت تا اینکه یک اسم زیبا توجهش رو جلب کرد.سعید اون اسم رو خیلی دوست داشت ...
شادی جون...
سعدی سلام کرد اما جوابی ندید چند دقیقه نشست و منتظر که چرا جوابی نیومد و یاس اومد سراغش و اومد که پنچره رو ببنده که ناگهان جواب سلام اومد و این سلام مسیر زندگی سعدی رو به کل تغییر داد....
شادی یک دختر دانشجو 20 ساله بود که تهران زندگی میکرد و دانشگاهش شیراز بود.
سعدی میدونست که نباید به این جور چیز ها توجه کنه تا هواسش از کار اصلیش پرت نشه.
اما نشد از دختر شماره گرفت و بهش زنگ زد.
صدای اون دختر خیلی زیبا بود خیلی و سعید بدون اینکه متوجه بشه دید از صدای اون دختر بدجوری دلشو برده.
آقا سعید برای سحری از دختر خداحافظی کرد و اما دیگه سعدی حواسش به سحری و روزه نبود و تمام مدتی که سر سفره نشسته بود به صدای دختر و کلمات زیبا و معصومانش فکر میکرد...
.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       

شیر نری دلباخته آهوی ماده ای شد

شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود

...از دور مواظبش بود

پس چشم از آهو بر نداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست ,

شیری را دید که به آهو حمله کرد.

فوری از جا پرید و جلو آمد ,دید ماده شیری است .

چقدر زیبا بود .گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت

با خود گفت:حتما گرسنه است.همان جا ایستادو مجذوب زیبایی ماده شیر شد

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد.

این وصل حال عشق های الان بود دوستان گلم..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic