تبلیغات
عاشقانه - مطالب تیر 1391
 
عاشقانه
شنبه 31 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
تنها گناهم عاشقی بود



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 31 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
خدا شکرت مردم امروز از فکر کردن
داشتم میمردم
نمیدونستم امسال روزه بگیرم یا نه
تصمیم گرفته بودم که نگیرم
اما داشت وجدانم میشکت منو
ساعت یک و نیم دارم قیمه درست میکنم 
با خدا لج کرده بودم واسه کاری که سه سال پیش در حقم کرده بود
اما چه کنم که میدونم همه کارهاش حکمت داره و حتما این کارشم حکمت داره
خدا خودش میدونه که سه سال پیش تو همچین شبی باهام چی کار کرد و کی رو تو زندگیم آورد
وای چقدر امشب دلم واسش بی قراره
خیلی ها روزه نمیگیرن نمیدونم چه طوری
من امروز که داشتم بهش فکر میکردم بگیرم یا نه 
وجدانم داشت منو میکشت 
از فکر کردن بهش داشتم داغون میشدم چه برسه به اینکه بخوام بهش عمل کنم و نگیرم
خدا شکرت به خاطر پدر و مادرم که زحمت کشیدن و با هر سختی بود لقمه حروم سر سفره نیاوردن
آخ امشب مامان چی کار میکنه 
چقدر امسال تنهان 
هیچ کس پیششون نیست چقدر سخته واسه اونها که همیشه دورشون شلوغ بوده
امشب برای من یه دنیا خاطراته داره که تا زنده ام تو خاطرم میمونه
خدایا کمکم کن نزار پام بلغزه 
نزار مادر و پدرم هیچ وقت از داشتم تاسفم بخورن و باعث سرافکندگی اونها جلوی تو بشم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
وای امروز چقدر دلم هوای صداشو کرده بود
اما اینقدر سرش شلوغه وقتی به خونش زنگ زدم نمیدونست کی هست
اینقدر دوست پسر داره که نمیدونه من کدومم
نگار هم مثل همیشه مثل یه دختر کاملا بی ادب
البته نگار مشکل نداره مشکل از تربیتی هست که داشته
هر بار میزنگه دلم میخواد باهاش مثل قدیم صحبت کنم
اما تصمیم گرفته شده و عقلم به قلبم یک فرمان داده
اگر دوست داشتنش راست باشه پیدات میکنه
اگرم دورغ باشه ترکت میکنه
بعد از سه سال قلب رو بازنشسته کردم و حکومت رو به عقل دادم
حال دوران حکومت عقله
اما چه کنم که این دل نافرمانی میکنه و هواشو میکنه
حالا که نیستم بازم خوشحاله
پس از خوشحالی اون منم خوشحالم
من بخشیدمش
امیدوارم فقط با کس دیگه ای اینکارو نکنه
چون اگر بنده های خدا هم ببخشنش خود خدا نمی بخشش
تا زنده باشم هر سال ماه رمضان واسه من روز تجدید خاطره هاست
خاطراتی که با هر ثانیه اش زندگی میکنم
ای کاش ما انسانها یاد میگرفتیم دوست دارم یک کلمه نیست 
دوست داشتن یک دنیا کلمه است که هر کلمه اش یک دنیا حرفه
اما چه میشه کرد امروزه همه کلمه دوست داشتن رو فدای هوساشون کردن و برای چند لحظه هوس تقدس این کلمه رو از بین بردن
ای کاش میفهمیدن چی رو دارن از دست میدن
ای کاش






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
دیدی خدا حق با من بود
سرش با یکی دیگه گرمه
با خطی که ازش ندارم با بقیه مشغوله
با دوست پسر های قدیم و جدیدش
کرمت رو شکر من اینجا دارم داغون میشم و اون مشغول تفریحاتشه
چرا با من این کارو کردی چرا من
کاری کردی که از این قشر بدم بیاد
تو دادی بندت دلم رو بشکنه 
پس منم برای همیشه از همه بنده هات میگیرمش
نمیزارم کسی این دل شکسته رو باز بشکنه
داره ماه رمضان میرسه
شب ها تا صبح بی خوابم
دلم چی میخواست جز یک پسر
چرا منو دادی که با دلم بازی کنه
این همه آدم 
میتونستی یکی مثل خودش رو بهش بدی 
چرا منو دادی به همچین آدمی
چرا گذاشتی با من بازی کنه
من که مال یه دنیای دیگه بودم گقتم مثل بنده هات نمیشم 
تلاشم رو میکنم پاک بمونم 
پس چرا چرا من؟
توی کدوم دادگاه محکومم کردی 
چرا رای رو یک طرفه دادی
این قدر بی خیاله اون شب زنگ زده و راحت داره میخنده با اون نگار
خیالشم نیست چه بلایی سر من آورده
من از مامان بخشش رو یاد گرفتم
به حرمت دل پاک مادرم ازش میگذرم
اما یادت باشه کارت درست نبود خدا
این همه بنده داشتی واسه همچین آدمی
میدونم میخواستی بهش یه فرصت بدی که دوباره طعم عشق رو بکشه
با کسی باشه که دوستش داره
اما میدونم مایوست کرد
میدونم خیلی ناراحتی منو حرومش کردی
اما به دل من نگاه نکردی
نگفتی اگر بندت بد باشه و این فرصت رو از دست بده چه بلایی سر من میاد
مثل همیشه جلو خواسته هات سر فرود میارم و میگم کرمت رو شکر
هر کاری کنی بازم بنده ات هستم و میمونم
با تمام نیرو خودم رو آماده میکنم برای ماه رمضانت
فقط چه کنم با خاطرات اون 
اونی که تو ماه رمضان بهم هدیه دادی
کمکم کن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
دنیای ما انسان ها خیلی باحاله
بعد از چند روز که معلوم نیست کجا میریم یک دفعه میزنگیم میگیم دلمون هواتو کرده
دقیقا اسمشم میزارن عشق
نمیگن این هواتو کرده همون هوسه
کسی که عاشق باشه نمیتونه چند روز از عشقش بی خبر باشه مگر اینکه فقط عشقش هوس باشه
جون عزیزترین کسی که داری رو قسم بخوره و بازم هم دروغ بگه
خدایا عظمتت رو شکر اما بعضی وقت ها برام سخته بفهمم چرا من
من مگه چه کار کردم
مگه دختر باز بودم
مگه به کسی بدی کردم یا خیانت
چرا کسی رو جلو راهم گذاشتی که این همه دروغ گفتن واسش عادیه
حتی از اسم دیگران استفاده میکنه تا به مقاصدش برسه
من رو به این آدم ها چی کار
دستت درد نکنه خدا 
تو هم دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردی
چند روزه اینقدر فکر کردم که از سردرد دارم میمیرم
شب ها بی خوابم
اونم خوب میدونه وقت نماز بیدارم میزنگه
هر شب تا صبح بیدارم و دارم به حکمت این آشنایی فکر میکنم
آیا حکمتی تو این کاره خدا ؟
چرا نمیخواد باهام صادق باشه؟
حتی این بار هم در مورد اون شخصی که ادعا میکرد باهاش نصبت داره دروغ گفت؟
خدا جون میگی دلمون رو بزرگ کنیم و بخشنده باشیم .مگه من نبودم مگه هر چی گفت رو قبول نکردم مگه مردونه پاش نموندم پس چرا این کارا رو باهام میکنه؟
واقعا سرد شدم خدا از همه چی سرد شدم دیگه دوستت دارم واسم شده یه حرف خنده دار که از هزاران گریه تلخ تره؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
عشق هر چه قدر هم پاک باشه
تنها یک هدیه واسه عاشقش داره
اونم یک زخم روی سینه است
زخمی که تا آخر عمر باهات میمونه
و آخر هم تو یه غروب سرخ از پا درت میاره
بهتره دل رو به خدا بدیم نه به بنده خدا تا هیچ وقت نشکنه 
اگر شکست واسه کسی بشکنه که ارزشش رو داره
دلت دیگه نمی سوزه که شکسته چون واسه کسی شکسته که حداقل ما رو آفریده
منم نمیدونم چرا عاشق شدم البته خدا باعث این عشق بود حالا هم خودش هر کاری دوست داره میکنه
خودش داده حالا هم خودش میخواد بگیره
از امروز دیگه کاری باهاش ندارم و همه چی رو میسپارم به خود خدا
اگر مال من باشه که پیدام میکنه
اگرم مال من نیست که میره و تنها خاطراتش واسم میمونه
خدا با تمام اینها خیلی دوستت دارم 
حداقل تو این دنیا بی معرفت مادری بهم دادی که یه دنیا معرفته
به شکرانه این نعمتت تا آخر عمر سپاسگذارتم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
بازم غروب جمعه و یه دنیا دلتنگی
دیروز از یکی از دوستام که قابل اطمینان بود خواستم تا در مورد کسی که میخوام واسم تحقیق کنه
سه ساله که میخوامش و حالا اون میگه برو دنبال زندگیت
منم که از زندگیش بی خبرم
میخوام حالا همه چی رو بدونم و برم
اگر منو خواست میاد دنبالم و گرنه هم عشق واقعی نباشه میره دنبال زندگیش
اون میخواد همین طوری بزنگه و با من باشه
اما من واسه تفریح انتخابش نکردم و واسه سرگرمی نخواستمش
از دیشب که باهاش حرفم شد بی حوصله هستم
امروز هم کاملا کلافه
تصمیم گرفتم دیگه جوابشو ندم یا ترکم میکنه یا تصمیم میگیره با هم زندگی کنیم
خیلی سخته که بخوام ترکش کنم اما باید تکلیف آیندم رو معلوم کنم
یه مدت میگه برو دنبال زندگیت یه همسر دیگه انتخاب کن و بزار منم دوستت باشم
اما نمیدونه من تا الان با کسی نبودم چه برسه ازدواج کنم و بخوام خیانتم کنم
یا باهاش ازدواج میکنم
یا میرم سراغ تافل و میرم خارج
اینجا جز مامان دلبستگی واسم نمونده
از دیروز فرصت شغلی که همیشه دنبالش بودم جور شده
اگر بتونم تو دو سال آینده مدرک زبانم رو بگیرم راحت میتونم اون طرف برم سر کار
فقط تنها چیزی که هنوز داره اذیتم میکنه دلمه
از دست این دل
نمیدونم چرا اینقدر اونو دوست دارم که شده تمام فکرم
جمعه ها هم که غربونش بشم تموم شدنی نیست تا منو نکشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
خدایا خوبی 
کجایی خیلی دیگه منو یادت رفته
من که تو رو یادم نمیره پس تو کجایی
خیلی سرت شلوغه 
بنده هات خیلی اذیتت میکنن
دیگه یادی از ما نمیکنی
شاید من تو رو دارم فراموش میکنم
شاید ایمانم بهت کم شده
دیگه هیچی نمیدونم
این همه سال انتظار 
میبینی کاراتو خدا
بنده ای رو بهم دادی که سه سال با تمام نیروش عاشقم کرد
حالا هم میگه فقط دوست باشیم
خدایا چی بهش گفتی تو که منو میشناسی
انگار بندت یادش رفته من اهل دوستی نیستم
اگر انتخابش کردم فقط علتش خودت بودی که بهم دادیش
و منم تو این سالها فقط چشم انتظار موندم تا بتونم تا ابد کنارم باشه
میدونی که همه تو فامیلم میشناسنش
حتی مامان هم دوسش داره
حالا میگه بی خیال فقط دوست باشیم
خدا من بهت ایمان دارم 
میدونم کارهات بی هدق نیست
از هر کاری منظوری داری و هر عملت حکمتی داره
پس حکمت این کارو چرا بهم نمیگی
میدونم ما بنده هات عجولیم
نمیزاریم که به وقتش بهمون نشون بدی
اما یه کوچولو پارتی بازی کن بزار بفهمم حکمت کارت چی بوده
بزار بدونم اون میخواد چی کار کنه
از روزی که بهم گفته برو دنبال زندگیت و تو زندگیت روی من حساب نکن
خیلی حالم گرفته است
نمیفهمم پس این چند سال چرا این همه هزینه کرد
چرا بعد هر دعوا میومد و ازم میخواست که دوباره کنارش باشم
خدایا درک نمیکنم
خیلی خسته ام این روزها از این همه فکر
میدونم دوستم داری
پس مثل همیشه منو زیر بال و پرت بگیر
و کمکم کن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
بعد از این همه ناراحتی شکر خدا برنامه سفر جور شد و چند روز با خانواده خواهرم رفتم شمال
فرح آباد ساری
یک سالی میشه که دریا نیومدم سال گذشته واقعا از لحاظ روحی خیلی تحت فشار قرار گرفتم و لازم بود یک سفر خیلی خوب برم
شادی هم با تماسش این سفر رو تکمیل کرد و خیلی خوشحالم که اون هنوز کنارمه
این چند روز رو با والیبال فوتبال واتر پلو و شنا در کنار خواهر زاده ها گذروندیم
روز آخر تصمیم گرفتیم تا ظهر شنا کنیم و غروب هم اونجا رو ترک کنیم
روز قبل جلال که خواهر زادمه و یک کشتی گیر خوبه ادعا کرد هر کی تونست از من یک امتیاز بگیره
کسی نتونست و من با این که رشتم کاراته است اما کشتی هم کمی بلدم وزورم هم خوبه
و تونستم یک امتیاز بگیرم
جلال برای همین امروز تصمیم گرفت دوباره باهام کشتی بگیره منم قبول کردم
جلال ده کیلو از من سبک تر بود و توی کشتی کمرش قبلا آسیب دیده بود
یک دفعه کمرش رو گرفت و افتاد
من فکر کردم شوخی میکنه برای همین از کنار ساحل به داخل دریا رفتم و بامهدی کشتی گرفتم که مهدی دستش رو از زیر دنده من قفل کرد و فشار آورد و من هم مقاومت کردم
وقتی ولم کرد از درد به خودم میپیچیدم و زود به ساحل اومدم که دیدم درد جلال جدیه و نمتونه تکون بخوره
درد خودم رو یادم رفت ترسیده بودم که چیزیش شده باشه آخه با من کشتی گرفته بود و تقصیر من میشد
تو راه برگشت جلال رو به درمانگاه بردیم و دو تا سوزن بهش زدن و کمی بهتر شد و خوابید
اما کمرش هنوز درد میکنه 
اما خدا رو شکر به خیر گذشت
حالا درد خودم داره اذیتم میکنه
فکر کنم منم هم دندم ضرب دیده
این خاصیت ما پسراست عادت کردیم به زور آزمایی
دو روز شاهرود موندم و به اقوام سری زدم
این دو روز خیلی خوب بود و شادی هم که دیگه معروف شده به زن دایی شادی و همه میشنناسنش
این روزها خیلی خوشحاله و من هم از خوشحالیش خیلی شادم
سه شنبه هم عازم تهران شدیم و ساعت یک رسیدیم
و هر چی تماس گرفتم شادی بر نداشت
ساعت 5 ناگهان تصمیم گرفتم به خطی که شاهین از شادی داشت زنگ بزنم و باورم نمیشد
اون خط روشن بود
انگار به من خوشی نیومده







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
بعد از دو روز ناراحتی و دعوا امروز حالم خوبه
کسی که دوسش دارم وقتی باهام حرف میزنه تمام قصه ها یادم میره
مثلا تصمیم داشتم که دیگه جوابشو ندم
اما این چند روز فهمیدم  که بدون اون نمیتونم زندگی کنم
کاملا وابسته شدم بهش
امروز نیم ساعت صحبت با اون دوباره سر حالم کرد
خیلی امروز حالم خوبه
فقط نیمدونم کی میتونم کنارش زندگی کنم
خیلی دلم میخواد با دست خودم بهش لقمه بدم
آخه میخوام پسرم مثل خودم شیرین زبون بشه
به نظرتون اسم پسرم رو چی بزارم؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
خدایا بنده هات به کجاها که نمیرسن
دو روز تموم جون من و مادرم و حتی جدم رو قسم خورد که خطش مشغول نبوده
و اما دیشب اعتراف کرد که کی بوده
چطور یه آدم میتونه به این راحتی این همه قسم بخوره
نمیتونم اینبار دیگه ازش بگذرم 
اون هنوز با اون آدم میحرفه
و خدا میدونه زمانی که شیراز بوده بین اونها چه خبر بوده و چه کارایی کردن که هنوز باهاشه
خدایا این اگر تو زندگی منم بیاد نابودم میکنه با این کاراش
اون همیشه دروغ میگه
قسم میخورد اینها بهتونه
اما دیشب معلوم شد همش حقیقته و بهتون نیست و داشته باهاش حرف میزده
خیلی براش متاسفم
و تنها آرزومه که نابودیشو ببینم
آخه در حقم بد کرد
خیلی بد
من مثل بقیه نبودم
نامرد نبودم
به خاطرش چه کارایی که نکردم
اما باهام بد کرد
و همش تقصیر تو هستش خدا تو اونو آوردی تو زندگیم 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
چرا دنیا اینو خواست
چرا نابودی منو به دست کسی داد که بیشتر از هرچیزی دوسش دارم
چرا نزاشت یکی دیگه نابودم کنه 
چرا نزاشت یکی دیگه خنجر نامردی رو از پشت بهم بزنه
چرا این خنجر رو به کسی داد که به جای جسمم ,روحم رو نابود کرد
حالا تا زمانی زنده ام فقط باید درد بکشم و بسوزم
خدا این بود رسمش
من بنده بدی بودم کجای کارم بد بود که این شد تنبیه من
خیلی سنگین بود تنبیه ای که کردی 
تا الان دم نزدم همیشه گفتم کارات حکمت داره
اما اینبار بد رنجیدم خیلی بد
خدا میخوام اینبار ازت گلایه کنم میخوام داد بزنم و از سرنوشتم گلایه کنم میخوام داد بزنم بگم این حقم نبود
اینبار دیگه نیخوام بگم حکمت بود نمیخوام بگم هوامو داری
تو این عشق رو دلم پروروندی 
تو که میشناختی پس چرا اونو بهم دادی 
دادی دل شکستن رو ببینی
دادی نابودم کنی
به کدوم جرم 
به کدوم گناه نکرده
این بار از تو هم نمیگذرم خدا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
اینم هم داستان سه سال عشق من
تمام دیشب رو بیدار بودم
یه چیزی مثل خوره تو وجودمه داره نابودم میکنه
خیلی حالم بده
بعد نماز تا ظهر خوابیدم
الانم که بیدار شدم اصلا حوصله هیچ کاری رو ندارم
انگار زمان متوقف شده و نمیخواد بگذره
اولین باره چنین حسی رو دارم تجربه میکنم
من هر روز به امید بودن با اون بیدار میشدم کار میکردم و سعی میکردم تو زندگی پیشرفت کنم
و حالا دیگه هیچ
یه زخم روی دل
اولین باره کسی داره اینطوری منو میرنجونه
نمیدونم چرا قسمت من این شد
من تو زندگی همیشه تنها بودم دوست دختر نداشتم در حق کسی هم نامردی نکردم
یه بار عاشق شدم و حالا فقط یک دنیا خاطره برام مونده
و یک دل رنجیده
سر کار نمیرم دیگه حوصله و انگیزش رو هم ندارم
نمیتونم به کسی ماجرا رو بگم
درسته در حقم بدی کرده
اما دلم نمیخواد خانوادم چیزی بفهمن
برم بازم بخوابم
شاید زمان بگذره حالم بهتر بشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
خدایا خودت جای حق نشستی
همیشه به حرفات گوش کردم
هیچ وقت در حق کسی نامردی نکردم
هیج وقت حق کسی رو نخوردم
هیچ وقت با شرافت کسی بازی نکردم
هیچ وقت با احساسات کسی بازی نکردم
تنها بودم نامردی دیدم اما بازم باهاش موندم و در حقش نامردی نکردم
اما همه محبت های من یه جواب داشت 
خیانت
هیچ چیزی نمیتونه این بار خشمم رو آروم کنه
جز اینکه حقم رو ازش بگیری
جز اینکه نابودش کنی تا دلم آروم بگیره
تو از دلم از عشق پاکم خبر داری خدا
پس خودت به حرمت دلم دلشو بشکن
تو عمزم کسی رو نفرین نکردم اما این بار دارم میکنم
بدجوری نابودم کرد
با من این کارو کرد
منی که همه جوره خواستم 
جلو همه ایستادم از همه بریدم تا بهش برسم
به حرمت مامانم ازش نگذر چون این ادم خیلی ها رو نابود کرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
به شیطان حق میدم که به آفرینش انسان اعتراض کرد
واقعا کثیف تر از انسان خودشه
سه سال عاشق باشی
هر بار بگه منتظر باش و تو چشم به راه باشی
و در حالی که داره بهت خیانت میکنه
داره هرزگی میکنه
باورم نمیشه
عشق من اینقدر پاک بود که اگر طرفم هرزه هم بود کنار میزاشت این کارو
خدا هم دیگه خسته شد از این همه هرزگی این آدم و دستش رو واسم رو کرد
باورم نمیشه کسی با من این کارو کنه
منی که همه مشکلاتش رو قبول کرده بودم و صادقانه پاش جلوی همه ایستاده بودم
احمق مچش رو گرفتم در حال مکالمه با خطی که ادعا میکرد شکسته
احمق داشت با یه هزره تر از خودش لاس میزد
به خدا دخترا نشون دادن ارزش دوست داشتن رو ندارن و حقشون همین پسرهاست که ازشون فیلم میگیرن و پخش میکنن
اینقدر دلم پره که اگر بگیرمش قسم میخورم با دستای خودم لهش میکنم
سه سال پولم زمانم همه رو حروم کرد
و از همه جدا
خاک بر سر واسه پول خودش واسه وقتش ارزش قایل نبود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       


اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! 
اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده !
 اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! 
حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده .

بودنم را هیچ کس باور نداشت ، هیچ کس کاری به کار من نداشت




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
دوست داشتن
هر چه در زندگی داشتم رو برای یه دوست داشتن از دست دادم
در قمار عشق تمام زندگی خودمو قمار کردم
و باختم .همه چی رو باختم
گفت دوستت دارم اما وقتی تنها بود و هنگام تنهایی هاش منو دوست داشت
گفت چشم به راه باش 
درسته چشم به راه اما منظورش این بود چشم به راه باش تا ببینی ازدواجم رو با یکی دیگه
چشم به راه باش تا چشات رو بارونی کنم 
بارونی کنه و ازش شرابی برای شریکه جدیدش درست کنه
با اشتیاق اشک میریزم تا شریک جدیدت بتونه سالم باشه و کنارت و ازت مراقبت کنه
هیچ چیزی ندارم تا برای به دست آوردنه عشق تو قمار کنم جز این جسم رنجور
اون هم پیش کش تو میکنم تا شاید بتونی از عشق پاکم که توی قلبمه شرابی از خون درست کنی و به کسی که دوست داری بدی
تا عشق پاک من به قلبش رسم عاشقی رو بیاموزه
و هیچ وقت تنهات نزاره
بعدش دیگه هیچی ندارم برای قمار جز قلب شکستم که اونو میدم به مادرم تا دوباره مثل یک نهال در باغچه دلش بکاره و دوباره منو متولد کنه تا دوباره عاشقت بشم و دوباره تو منو بشکنی
شاید یک بار خدا به منم نگاه کرد و مهرم رو تو قلبت گذاشت تا کنارم بمونی و دست از شکستن برداری
هر بار بشکنی باز هم دوستت دارم و خواهم داشت و خواهم داشت و خواهم داشت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام مامان خوبی 
فدای تو بشم که یه دنیا محبتی
چند روزیه که دلم بد جوری گرفته
خیلی بد
اما چه کنم ازت دورم و نمیتونم حتی زنگ بزنم
چند روزه سر کار نمیرم و میدونم بهت بزنگم میفهمی و غصه میخوری 
میدونی غیرتم اجازه نمیده بی کار باشم و غصه میخورم و نمیخوام تو هم ناراحت باشی
شادی هم که دیگه بهم زنگ نمیزنه این چند روز که میزد آرومم میکرد و کمتر ناراحت بودم و با اون درد و دل میکردم و کمتر نبودنت رو احساس میکردم 
اما الان اونم رفته و من موندم و یه دل پر 
دیگه روم نمیشه خدا رو هم اذیت کنم 
این همه آدم بدبخت و بیچاره تو صف هستن و من روم نمیشه واسه خواسته های خودم وقت خدا رو بگیرم 
نمیدونی چقدر بهت نیاز دارم مامان تا صدای دلنوازت طنین اندازه گوشم بشه و آرومم کنه
این دخترم که عاشقم کرده و حالا داره باهام بازی میکنه
ای کاش بهش میگفتی ....
الهی فدات بشم مامان جون میدونم داری میخندی 
خوشحالی یکی تونست این پسر کله شقت رو رام کنه و برا خودش کنه
همیشه میگفتی یه روز بالاخره یه جا دلم گیر میکنه و من میگفتم نه
اما مامان اعتراف  میکنم اندازه تو دوسش دارم 
خیلی دوسش دارم
دلم واسه هر دو تون تنگ شده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام
سلام به اونی که  بعد خدا به اندازه مادرم دوسش دارم
سلام به کسی که با  هر دمش جان میگرم و با هر بازدمش زندگی میکنم
امروز صبح با صدای نازت که از من گلایه میکرد زندگی رو بهم بخشیدی
نمیدونم چرا احساس کردم میخوای بری
اما اگرم بری بازم یه دل هست که عاشقته و چشم به راهت میمونه
تو این گرما وسط یه بیابون چشمم به جاده است و کلی سراب تو مسیر
اما عشق پاکت اینقدر زیباست که بهم نشون میده اینها سرابه
درسته که تنهام گذاشتی اما سالها هم تنها بمانم طلب عشق زهر بی سرو پایی نمیکنم
تا زنده ای و زنده ام و هر کجا که باشی باد نفس نازتو بهم میرسونه تا این جسم بی جانم را جان دهد و منو بی قرار وجود پاکت کند
باز غروب جمعه اومد و من باز هم چشم به راهم 
یک روز میرسه تا در یکی از این غروب ها با دستان پاکت این چشم های بارونی رو که واست بی قراری میکنه رو پاک کنی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام خدا جون 
آره میدونم صدام خسته است
دلم گرفته
الان یک روز و نیم از کسی که دوسش دارم بی خبرم
دیشبم یکی بهم تهمت زد که میرم سایت چت و همه منو اونجا میشناسن
اما چی کار کنم جز سکوت 
دوسشون دارم نمیتونم جوابشونو بدم
هر چی دلشون میخواد بارم میکنم اما چون دوسشون دارم فقط با سکوتم جوابشونو میدم
میدونم خودت جای حقی و یه روز کاری میکنی که خجالت بکشه از رفتارش
این دنیا و این هم ما ادمها
میدونم بعضی وقت ها خیلی ناراحتی که چرا ما رو خلق کردی
همیشه با کارهای اشتباهمون دلتو به درد میاریم
تو هم اینقدر مهربونی که همیشه سکوت میکنی
دیشب تنها چیزی که دلمو به درد آورد یک جمله بود 
دختری که مادرش رو به مادری قبول نداشت
من مهر اون مادرو به دخترش دیدم
دیدم که همه زندگیشو نابود کرد تا اون فقط شاد باشه
خدایا فقط یک روز رو بیار که تنهاش بزارن و من بتونم ازش مراقبت کنم
اونا قدر فرشته ای رو که بهشون دادی رو نمیدونن
منم بهش زنگ نزدم حالشو بپرستم
چون هر بار که زنگ میزنم اذیتش میکنن
به خاطر بودنش به من
نمیتونم ببینم با همه مشکلاتی که داره به خاطر منم زجر بکشه
اما خودت میدونی خیلی دوسش دارم
و حال و روزمو داری میبینی
صبر میکنم تا یه روز بهم فرصت بدی اونو واسه خودم داشته باشم
و با عشقی که توی وجودم نصبت بهش قرار دادی دوباره بهش زندگی بدم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 6 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام خدا جون 
خوبی
خدا جون میبینی بخت منو
میبینی حال و روز دلمو
هر کی میرسه با سنگ میزنه مشکونش
دوری مامان بی قرارم کرده
و حالا هم تنها کسی که دوسش دارمو میخوان ازم بگیرن
خدا جون مگه کجایی چی کار میکنی یا منو یادت رفته
من که همیشه بهت فکر میکنم پس تو چرا ولم میکنی 
چرا میزاری باهام این کارا رو کنن
من که دوسشون دارم
دلم لک زده برا یه دقیقه بودن باهاشون و دیدن لبخند هاشون
من که اولین باره عاشق شدم
خودش خواست پس چرا حالا این کارا رو میکنه
خودت میدونی خدا من زیر قسمم نمیزنم
ام حال و روزمو تو که دیدی
تو که دیدی اشک هامو
تو دیدی التماس هامو
خدا دیروز جوابمو ندادی
بی قراریمو دیدی
نمتونستم از کسی که دوسش دارم بد بگه
طاقت نیاوردم باید میفهمیدم که دروغ میگه
خدا حالا دیگه اون منو نمیبخشه
یعنی باید برا همیشه از دست بدمش
تو که منو میشناسی
میدونی نمیتونم
خدا یه کوچولو بهم نگاه کن
یه کوجولو کممکم کن
بزار بفهمم خدا منو دوست داری
به منم نگاه میکنی
میدونی تا زنده ام چشم انتظارش میمونم
چطوری میتونم اون قلب پر از مهرش رو ترک کنم
خدا کسی این اشک ها رو نتونسته در بیاره
اما الان خودم اشک میریزم میریزم تا بفهمی چقدر درمونده شدم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
چند روزی رو تهران به خونه ی خواهرم اومدم و بازار کار اصلا خوب نیست.
چند روز دیگه هم ماه رمضان بود و برای همین برگشتم شاهرود تا هم یک ماه رمضان خونه خواهرم باشم و هم از خواهرزادم شبکه رو یاد بگیرم.
ماه رمضان شروع شد و درس خوندن من هم شروع و روزها درس و شب ها هم تمرین.
چند روزی از ماه رمضان گذشته و کمی بی حوصله و خسته ام.
داشتم سایت ها رو نگاه میکردم که یه آیکون دیدم که برای یه سایت چت بود و میشد از اونجا وارد شد.
نمیدونم چرا اما رفتم ببینم چه خبره .
با چند نفری چت کردم و اصلا خوشم نیومد حرف هایی که اونجا زده میشد چرت بود و همش هوس بازانه.
میخواستم بیام بیرون که یه اسم توجهم رو جلب کرد .
شادی جون .اسم قشنگیه منم دوست دارم این اسم رو .
شروع کردم به چت و اون حرف هاش نوع بحث کردنش خوب بود.
خوشم اومد و وقتی به خودم اومدم دیدم دارم به گوشیش زنگ میزنم و باهاش میحرفم.
یک ساعت دیگه سحر بود و باید برای سحری میرفتم اما صدای گرم و دلنشین بود انگار سالهاست که میشناسمش.
دلم نمیخواست گوشی رو قطع کنه دوست داشتم ساعت ها باهاش حرف بزنم .
با هم خداحافظی کردیم .
اون یه دختر 20 ساله تهرانی بود که شیراز درس میخوند رشته داروسازی.
نمیدونم چی کار میکردم اما من با یکی داشتم  دوست میشدم و دلم نمیخواست تموم بشه.
بعد سحر تا صبح نخوابیدم و یکم ترسیده بودم که کارم درسته یا نه.
اولین بار بود با یه جنس مخالف داشتم دوست میشدم و هیچ حس بدی بهش نداشتم.
دیگه هر شب هر دو ما عادت کرده بودیم نزدیک سحر تماس میگرفت و با هم حرف میزدیم.
فقط اکثر اوقات خطش مشغول بود و اولش کتمان میکرد اما بعدش میگفت شمارشو یه پسر از دوستاش گرفته و همش مزاحم میشه.
نمیدونم جرا اما حرفاشو باور میکردم و حسم بهم میگفت بهش باید اطمینان کنم.
دیگه اخر های ماه رمضان شده بود و به هم علاقه مند شده بودیم و وقتی گفتم بعد ماه رمضون دارم میام تهران گفت داره میره شیراز واسه کلاساش.
کمی کارهاش عجیب بود اما نمیتونستم ازش دل بکنم و میخواستم کنارش باشم.
روز عید فطر هم که وقتی توی چت بود و شماره داده بود که بدترین دعوامون شروع شد که بعدا معلوم شد نگار دوستش تو چت بوده و شماره داده.
حالا من تهران بودم و دنبال کار و نصف شب ها هنوز رابطه ما ادامه داشت.
اما خط اون اکثر اوقات مشغول بود و این منو زجر میداد.
بعد از چند ماه همش اسم یک پسر میومد یک روز میگفت یه عشق داشته که رفته خارج.
یک روز یه پسر به اسم شاهین .
یک روز یکی دیگه که میگفت پسر عموشه.
نمیدونست چه عذابی داره به من میده اما من دوسش داشتم و نمیتونستم ترکش کنم.
میگفت آدم تنوع طلبی بوده و به خاطر من داره بی خیال همه میشه.
حتی اگرم دروغ میگفت من وابسته شده بودم و نمیتونستم ترکش کنم.
تا بعد یک سال بحث شاهین رو پیش کشید که گفت باهاش دوسته با هم بیرون رفتن و امشب هم به پارتی دعوتش کرده.
دیگه رگ غیرتم بالا زد و هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم حرف هایی که با گفتنش شرم وجودم رو میگرفت اما طاقتم سر اومده بود و رگ غیرتم به جوش.
هر شب میزنگه و من جواب نمیدم.
نمیتونم ببخشمش چون عشقم پاک بود و یک سال ندیده بودمش اما بازم پاش مونده بودم و اون این کارا رو میکرد.
من با اون تو ماه رمضان آشنا شده بودم و اینقدر صداش گرم و دلنشین و پاک بود که اعتقاد داشتم خدا اونو بهم هدیه داده و حالا اون داشت این کارا رو سرم می اورد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 2 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
زیر این همه فشار همه خسته شدن .
خواهرم که بچش فوت کرده از ناحیه گردن و ستون فقرات آسیب بدی دیده و هنوز نزاشتن که مادرم یا پدرم ببیننش آخه خیلی بی قراری میکنه و بابا که ناراحتی قلبی داره و مامان هم که اصلا حالش خوب نیست.
سه هفته تموم شب ها تا صبح کنار تخت مامان بیدار موندم و روزها هم خونه رو تمیز میکردم و آشپزی میکردم و از مهمون ها پذیرایی.
خیلی خسته شده بودم اما خیلی خوشحال بودم که میتونم از یکی از فرشته های خدا مراقبت کنم .
خیلی روزهای زیبایی بود برام و سخت.
مامان داشت بهتر میشد و سینه اش هم بهتر.
کم کم داشت این روزهای تلخ تموم میشد و بیچاره خواهرم خیلی دلم واسش میسوخت خیلی مهربون بود من همیشه میگم و همه هم میگن مثل مامان میمونه خیلی مهربونه .
و حالا جگر گوشش رو از دست داده بود .
مامان هم حالا بهتر شده و روزی که ازش میترسیدم بالاخره رسید و خواهرم و مادرم با هم رو به رو شدن .
باورم نمیشد خواهرم خیلی شکسته بود و دامادمون هم همین طور.
انگار قرار نیست این غم و غصه از ما دست بر داره.
امروز خونه شلوغ شده بود و من کمی خیالم راحت که دور مامان شلوغه و رفتم تو اتاق انتهای خونه و خوابیدم.
وقتی بیدار شدم دیدم 20 ساعته که خوابیدم و مثل همیشه مامان کنار سرم نشسته بود و داشت بهم نگاه میکرد.
همیشه نگرانمه حتی اگر تو بدترین شرایط باشه یا هزار تا مهمون داشته باشه نمیدونم چطوری اما میدونه کجام .
یک ماهی گذشت و اوضاع اروم تر شد و مامانشون تا آخرتابستون شاهرود موندن و منم کنارشون.
بازم خدا رو شکر میکنم حتما حکمتی بود که تمام این اتفاقات افتاد .
دیگه باید کم کم با از خانواده جدا بشم و برم دنبال زندگیم باید برای کار به تهران برم و زندگیمو بسازم .
باید یاد بگیرم مرد بشم و روی پای خودم بایستم و با دست رنج خودم آینده خودمو بسازم .
خیلی سخته از مامان دل بکنم اما باید بردم و مامان هم که فهمیده کمی بی قراری میکنه اما میدونه من دست پرورده خودشم و دوست دارم برای آیندم زحمت بکشم و زندگیمو بسازم.
امروز روز جدایی و مامان فقط یه خواهش ازم کرد که هیچ وقت از تنهایی خودم تو تهران سو استفاده نکنم و پام نلغزه .
اینقدر دوسش دارم که میدونم به خاطر اون حتی زیبا ترین دخترا تهران هم بخوان که با هم باشیم اما این کارو نمیکنم چون حرمت دوست داشتن مامان رو با بودن با اونها عوض نمیکنم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام خدا جون 
خوبی
میدونم تا سلام میکنم بهت میخندی
با خودت میگی این پسر ساده باز اومد 
چی کار کنم وقتی جز تو کسی رو ندارم مجبورم بیام وقت تو رو بگیرم
خدا جون میدونی یه جایی اون دور دورا تو این دنیای زمینی هات 
من یه هدیه ازت دارم که ازم دوره
ازم ناراحته آخه معنی بعضی حرفامو نمیفهمه
ببخش میدونم دارم هدیه ای که دادی رو اذیت میکنم
اما خودت از دلم با خبری میدونی دوسش دارم و هر چیزی میگم یا کاری میکنم واسه اینه که بتونم به دستش بیارم
من که ازش بی خبرم 
اما لطفا بازم بهم لطف کن و مراقبش باش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :