عاشقانه
دوشنبه 29 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سلام خدا

سلام خدا جون
منم همون بنده تک تنهات
همونی که زمانی دوسش داشتی
بهش یه دل پاک دادی
بعد گفتی حالا باید عاشق بشی
خدا منم همون بنده که عاشقش کردی
اما خدا این بنده هات دلمو شکستن
با اینکه عشقم پاک بود شکستنش
بدجوری باهام بازی کردن
همش ازم فرصت خواستن
بهم دروغ گفتن
بازم دوسشون داشتم
چون تو بهم دادیشون
اما بی انصافا شکستنش
امروز دیدی اشکامو
دیدی دل شکستمو
دیدی به سادگی گفت ببخش میخوام برم
انگار نه انگار سه ساله عاشقم کرده
انگار نه انگار ازم فرصت خواست که تموم کنه
تا شوهرش یه دوست دارم گفت ترکم کرد
اینه عشق این آدم زمینی ها
حرفاشون این مدلیه
عشق هاشون چند روزه است
من که بنده بدی نبودم
دیدی که پول نداشتم اما همش بهش زنگ زدم
دیدی هر بار که بهم نامردی کرد بازم ازش دلگیر نشدم
بازم پاش عاشقانه موندم
بهش خیانتی نکردم
خدا مگه اشک هام حرمت نداشت
مگه التماسام  غصه بود
خدا امروز پای سجادت قسم خوردم تنها بمونم
و فقط با تو باشم
هر کی منو تنها بزاره تو نمیزاری
هر بار ترکت کنم با یه عذر خواهی منو میبخشی
خدا جونم کمکم کن
بد جوری شکستم
پس کمکم کن
بنده هات اذیتم می کنن 
بگو ولم کنن
دیگه بسمه کم آوردم
به حرمت این اشک های امروزم ازت میخوام کمکم کنی
به حرمت دل مادرم که تنها فرشته روی دنیاست قسم میخورم
قسم میخورم تنها بمونم تا دیگه کسی چشمام رو بارونی نکنه
دلم رو بازی نگیره
به حرمت اشک های مادرم که ازش جدا شدم قسم میخورم تنها بمونم تا کسی برای خودخواهیش برای هوسش باهام بازی نکنه
خدا روزه مرده و کسی که دو سال باهام بازی کرد رفت سراغ مرد خودش نگفت با من چی کار کرده
تو مگه به من ندادیش پس چرا باهام این کارو کرد 
خدا دوست دارم با همه این کارا خداجون دوست دارم 
تنها کسی که فقط از الان واسم مهمه مادرمه
تو رو به جدم قسم اونو دیگه ازم نگیر
تنها دل خوشیمه اونو واسم نگه دار
ازش دورم نمی بینمش پس مراقبش باش
بزار بنده هات خوشحال باشن 
منم از خوشحالی اونها خوشحالم

.............................





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
بعد از چند ساعت دکتر در حالی اومد بیرون که کمی ناراحت بود
ترس تمام وجودم رو گرفته بود و بعد این همه فشار دیگه تحملش رو نداشتم ,چون مامان تنها زنی هست که با تمام وجودم می پرستمش.
تو تمام عمرم نه برای بچه هاش بلکه واسه همه زندگی کرد و پاک پاک.
مامان واقعا فرشته بود.
تیم پزشکی تلاشش رو کرده بود و حالا مامان بیهوش بود و همه چی تو سه روز آینده معلوم میشد.
اگر سه روز دووم می آورد خطر ازش میگذشت و گرنه دیگه خدا نمیدونه.
هیچ وقت اون روزها رو یادم نمیره سه روز به اندازه سی سال گذشت و تو هر ثانیه اش آب شدم تا گذشت.
اما خدا بازم به دعای ما گناه کارا گوش کرد و فرشته خودش رو بین ما گذاشت.
مامان رو به خونه آوردن و من مرخصی تموم شده بود.
اما نرفتم و موندم تو خونه و دو هفته شب و روز مراقب مامان بودم .
شب ها کنار تختش دراز میکشیدم و وقتی خواب بود با چشم ها م  پرستشش میکردم.
خواهرم زینت هم اوضاع خوبی نداشت صبا  هم حالش بد بود اما نیروی جوانی بهش کمک کرد تا زود خوب بشه.
پدرم که خوب بود.
اما دامادمون خیلی مرد بود در حالی که پسرش فوت کرده بود به خواهرم میگفت چرا گریه میکنی خدا داده خودشم گرفته .غم بزرگی تو دلش بود اما میخواست خواهرم نفهمه و دل داریش بده.
خدا رو شکر هم عروس های خونمون و هم دامادها مون خوبن و درک و شعور بالایی دارن.
سه هفته از تصادف میگذشت و مادرم پدرم و صبا از فوت خواهر زادم بی خبر بودن
دامادمون که خیلی مرد بود لباس سفید میپوشید و میومد به دیدنشون و میگفت پسرش حالش خوبه و خواهرم هم از دیدن مادرم محروم بود که اونها هیچی نفهمن.
من دیگه باید میرفتم به پادگان و الان سرباز فراری بودم
اما تا رسیدم خلچ برام بازداشت نوشت و اما باز هم جدم به دادم رسید و حاچ اقا استاد رییس کل حفاظت ایران که من سرباز اون بودم به همراه سردار هادی گفتن کار خوبی کردی و کسی حق نداره بهم چیزی بگه.
نمیدونم اما همیشه دیگران رو مورد محبت خودم قرار دادم و خدا هم محبت من رو تو دلشون انداخت .
دیگه روزهای اخر خدمتم بود و سه هفته بعد خدمتم تموم شد و برگشتم پیش مامان.
اونها بعد فهمیدن موضوع فوت خواهرزادم خیلی دل شکسته شده بودن و صبا هم خیلی ناراحت چون راننده بود.
اما بازم خدا رو شکر همه داشتن دوباره خوب میشدن و فقط خواهرم زینت که مثل مامان واقعا مهربون بود بی قرار و دل تنگ پسرش بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
طبق معمول بخت با سعید یار بود و در یگان حفاظت اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح انتخاب شد و بهترین نقطه برای یک سرباز بود.
از شانس سعید خونه خواهرش تو شریعتی نزدیک پادگان بود و خواهرزادش جلال هم که فوق لیسانس کامپیوتر بود اونجا زندگی میکرد.
سعید کم کم با کامپیوتر آشنا شد و به خاطر علاقش و حضور جلال زود پیشرفت کرد.
باشگاه کنار خونه و پادگان هم نزدیک ,همه چیز به نفع سعید بود.
سعید تصمیم گرفت بعد سربازی کنکور رشته ریاضی شرکت کنه تا بتونه رشته کامپیوتر رو تو دانشگاه ادامه بده.
سعید تو پادگان محبوبیت زیادی داشت و برای همین خیلی هواشو داشتن تا یک ماه مونده بود به پایان خدمتش .
خبر وحشتناک 
خواهر سعید دو روز قبل یک خودرو 206 خرید و به شمال رفته بود تو باباش یه گوسفند قربانی کنه.اخه رسمه.
روز شنبه بود که تصمیم میگیرن به شاهرود برن .
پدرم سه تا از خواهرام و مادرم و البته یکی از خواهرام پسرش 6 سالش هم همراش بود به اسم سعدی که من خیلی دوسش داشتم.
همیشه به من میگفت فرانکی اخه من رزمی کار بودم و اون هم خیلی منو دوست داشت و همیشه به سراغ کیفم میرفت و دستگش های باشگاه رو میگرفت تا با هم مبارزه کنیم.
غروب که اومدم خونه دیدم همه جا تاریکه و جلال با لباس روی مبل دراز کشیده.
مثل آدمی بود که شکست عشقی خورده و منم بیدارش نکردم و به سراغ تلفن رفتم تا ببینم بابام اینها به شاهرود رسیدن .
هر چی زنگ زدم کسی بر نداشت بی خیال شدم گفتم حتما جایی هستن یا موبایل سایلنته.
رفتم سراغ یخچال تا آب بخورم که جلال بیدار شد و چشم هاش قرمز بود.
منم زدم زیر خنده که بیچاره پسرمون شکست عشقی خورده.
اما لحن چلال جدی بود و میگفت یه اتفاق بد افتاده.
باز شوخی من گل کرد و گفتم اخراجت کردن یا دختره شوهر کرده.
لیوان آب تو دستم بود که گفت مامان بزرگشون تصادف کردن و همه خوبن و تو بیمارستان.
خوشکم زده بود و نفسم در نمی اومد ظرف آّب از دستم افتاد و هنوز شکه بودم.
سریع به سراغ تلفن رفتم و به برادرم که شاهرود بود زنگ زدم که گوشی رو برداشت و داشت گریه میکرد تا اون موقع من صدای گریه اون رو نشنیده بودم.
دنبا برام تیره و تار شده بود اشک هام جاری شده بود که گفت اروم باش همه خوبن و فقط سعدی خواهرزادم تموم کرده.
اون شب تا صبح نخوابیدم و فقط گریه میکردم باورم نمیشد چه بلایی سرم اومده
صبح اول وقت به ترمینال رفتم و با جلال به شاهرود.
یک راست به بیمارستان رفتم و هر اتاق یکی از بستگانم بود.
خواهرم طاهره اسیبش سطحی بود اما اون خواهرم زینب که بچش فوت کرده بود برای مراسم به گرگان رفته بود با چسم داغون که دکتر ها اجازه نمیدادن اما اون رفته بود.
صبا توی یک اتاق بود و کاملا داغون.
پدرم هم آسیبش سطحی بود.
ولی مادرم تا زنده ام اون صحنه رو تا زنده ام فراموش نمکنم.
وقتی دیدمش تنم لرزید هیچ کس رو نمیشناخت اما تا بالای سرش رسیدم دیدم اسمم رو صدا کرد و گفت پسرم اومده ازش پذیرایی کنین.
بغض گلومو گرفته بود صدام در نمی اومد.
مادرم تنگی نقس داشت و حالا هم چند از از قفسه سینه اش هم شکسته بود و دکتر ها جرات نمیکردن عمل کنن.
امکان داشت شش پاره بشه.
بالاخره صدام در اومد اما اشک هام جاری بود و از اتاق زدم بیرون.
بهش گفتم قرار بود دامادم کنی پس اینجا چی کار میکنی .
تا صبح بیمارستان بودم و خسته به گرگان رفتم 
شهر ماتم
همه اقوام بودن و همه ی لباس های سیاه به تن تا الان هیچ عزیزی از دست نداده بودم و باورم نمیشد حالا اینجام و دارم تو مراسم خواهر زاده خودم شرکت میکنم من دیر اومده بودم و مراسم سه روز بود و نتونستم ازش خداحافظی کنم .
به مسجد رفتم که همه اونجا بودن و دامادمون رو دیدم که یک شبه سالها پیر شده بود و برادرش حسین که تا منو دید گفت کجا بودی .
من که دلم پر بود و هر جا میرفتم عزیزانم رو میدیم که از دست دارم میدم.
طافت نیاوردم و سر خاکش رفتم و تا تونستم گریه کردم تا سبک بشم.
خدایا وقتی خواهرم اومد سر خاک چقدر سخت بود تحملش نمیتونستم تو چشم هاش نگاه کنم یک دنیا غم بود.
مهربانترین خواهرم که اخلاقش مثل مامان بود حالا چگر گوشش رو خاک کرده بود.
مهره گردنش شکسته بود اما اینجا بود.
بعد مراسم خواهر رو به شاهرود بردن و وقتی رسیدم به اتاق مامان رفتم که نبود و چون حالش بد شده بود به اتاق مراقبت های ویزه برده بودنش.
دکتر ها تصمیم گرفتن این کارو انجام بدن چون فرصت کم بود.
روز عمل مامان رسیده بود و همه با وجود پر از ترس پشت در اتاق...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic