تبلیغات
عاشقانه - مطالب اردیبهشت 1391
 
عاشقانه
جمعه 29 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سعید تو یه خانواده پر جمعیت بزرگ شده بود.
6 خواهر و6 برادر که سعید آخرین پسر خانواده بودو البته به همراه خواهرش تنها مجرد های خانواده.
توسط برادرش که رییس هیئت کاراته تهران بود با رشته کاراته آشنا شد و چون تو زندگیش هیچ وقت به دختری اجازه نداده بود بیاد تمام حواسش به ورزشش بود.
البته سعید از بچگی عاشق دختر همسایه شون بود که البته هیچ وقت حتی یک کلمه هم چیزی بهش نگفته بود اما احساس میکرد این احساس دو طرفه است.
سعید تا قبل از سربازی فقط به ورزش فکر میکرد و البته تا دوران دبیرستان یک پسر کاملا جنگنده بود مثل یه زره پوش که همیشه دعوا میکرد.
برای خودش یک گروه داشت و همیشه سر دسته بود چون از قدرت بدنی خوبی برخوردار بود و بین دوستانش محبوب.
کم کم سعید هم افتاده شد به خصوص از وقتی به باشگاه رفت و زیر دست مربی خودش تمرین دید اونجا هم تمرین کاراته میکرد هم استادش که آدم فرهیخته ای بود بهش درس معرفت میداد.
سعید تو ورزش به شرایط خیلی خوبی رسیده بود که یکدفعه دست تقدیر اون رو مجبور کرد به شاهرود بره و بدون اینکه به مربی خودش چیزی بگه گذاشت و رفت شاهرود.
تو اون دو سال که شاهرود بود از لحاظ ورزشی کاملا ضعیف شد و خیلی چیزها رو از دست داد.
برای کنکور هم امتحان داد که قبول نشد برای همین سریع تصمیم گرفت به سربازی بره.
و بالاخره زمانش رسید و سعید شد سرباز.
آموزشی دژبان مرکز افتاد کنار مرقد امام تو تهران.
روز اول بهشون لباس ها رو دادن و اونها رو به خونه فرستادن.
مادر سعید دو سال از پسرش دور بود و حالا هم داشت سعید به سربازی میرفت.
البته سعید تنها پسری بود که داشت از گرگان اعزام میشد بقیه پسر ها چون شناسنامه هاشون از شاهرود بود او اونجا اعزام شدن و همیشه زن عموم اونها رو بدرقه کردم.
اما سعید تنها پسری بود که مادرش لباس هاش رو آماده میکرد و بدرقش میکرد.
مادرش سعید رو از همه بچه هاش بیشتر دوست داشت و حالا اون رو کمتر پیش خودش داشت.
روز رفتن فرا رسید و مادر سعید با قران در دست و چادر سفید در دست مثل یک فرشته داشت پسرش رو که حالا مرد شده بود و لباس خدمت به تن داشت رو بدرقه میکرد.
سعید به تهران رفت و اونجا چون نیرو زیاد بود بعضی از اونها رو به پرندک در شهریار فرستادن.
زمستون سرد بود و هر جور بود گذشت و حالا یک روز به تاسوعا مونده بود و سعید از آموزشیش تموم شده بود و میخواست به شاهرود بره چون هر سال اونها محرم به روستاشون توی شاهرود میرن.
خانواده سعید یه خانواده مذهبی بودن و واقعا محرم شاهرود بهترین نقطه دنیا بود.
6 ساعت تمام در ترمینال جنوب با دو پتو و یک ساک اما دریغ از بلیط.
سعید نا امید بود که ناگهان یه دژبان بهش گفت تنها راه اینکه به افسریه بره.
سعید به سه راه آفسریه رفت و حالا وشب شده بود و هوا هم سرد و سعید دو ساعت اونجا بود البته آدم های زیادی بودن که به امید رفتن به اونجا اومده بودن.
سعید نا امید شد و تو دلش گفت امسال جدمون ما رو نطلبیده.
این رو گفت و سرش رو به پایین انداخت و خواست با همون پتو ها اونجا بخوابه .
ناگهان صدای بوق ماشین توجهش رو جلب کرد یه پراید سفید کاملا شیک.
و یک پسر کاملا جوان.
جلوی پای سعید ترمز زد و گفت بنشین.
سعید که تعحب کرده بود خواست کرایه رو بپرسه اما پسر گفت سوار شو و هر چی دوست داشتی بده.
سعید جا خورده بود اون همه مسافر اونجا بود و اون پسر یک نفر هم سوار نکرده بود و بدون کرایه داشت اونو سوار میکرد.
پسر تازه سربازیش تموم شده بود و اهل تهران بود و برای دیدن نامزدش داشت به مشهد میرفت.
نمیدونم چرا اما دو بار ازش پرسیدم چرا اون همه مسافر کسی رو سوار نکرد اونها هر چه قدر میخواستن میداد و منو سوار کرد اما سکوت کرد و چیزی نگفت.
پسر جوان سعید رو شاهرود پیاده کرد و با لبخندی زیبا ازش خداحافظی کرد.
حالا نصف شب بود و سعید به خونه رسیده بود.
مادر دلواپس جلوی در بود و چشم انتظار چون میدونست قراره سعید بیاد
وقتی چشمم به سعید افتاد چشم هاش بارونی شد .معلوم بود خیلی نگران شده.
هشت ساعت تاخیر .
مادرش از میگفت وقتی کاملا نا امید شده منو از جدم خواسته و برام قران خونده.
توی دلم گفتم خدا رو شکر که خدا این همه مادرم رو دوست داره و فهمیدم حکمت اون پسر که منو سوار کرد و رسوند.
حالا سعید کنار خانوادش بود البته کلی لاغر و سیاه شده بود.
حال تعطیلات تموم شده بود و سعید باید خودش رو به یگانش معرفی میکرد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سعید حالا که شبکه کردن سیستم ها رو یاد گرفته بود سعی داشت تا این کار رو عملی انجام بده و درست چند روز قبل برادرش یه کافی نت رو خرید .حالا سعید میتونست کلی سیستم رو شبکه کنه و نقطه ضعف های خودش رو ببینه.
آخرین شب ماه رمضون بود و فردا عید فطر.سعید همراه خواهرزاده اش بعد افطار به کافی نت رفتن.سعید که داشت کار میکرد و خواهرزاده اش هم چون تنها بود باهاش رفت.
تا نزدیک اذان صبح اتمام کار به طول انجامید و نیم ساعت به اذان مونده سعید یه حس بدی داشت ,برا ی همین به همون سایت چت رفت و دید اسم شادی جون اونجاست.
اول باور نکرد ,آخه نمیتونست باور کنه اون دختر پاک بهش خیانت کنه اما وقتی با یه اسم دیگه رفت و باهاش حرف زد و زمان شماره دادن رسید و سعید شماره خواهر زاده اش رو داد و وقتی دختر زنگ زد دنیا برای سعید تیره و تار شد.
به روی خودش نیاورد چون دوست نداشت خواهر زاده اش چیزی بفهمه.
اما توی دلش آشوبی به پا بود.
حالا داشتن اذان رو میگفتن و اونها به مسجد برای نماز عید رفتن و از اونجا هم به خونه اما سعید تو تمام اون مدت هیچی رو نمیفهمید که کجا میره یا چه کار میکنه.
سعید فکر میکرد خدا اون دختر رو به خاطر اینکه گناهی نکرده و هر سال روزه گرفته به عنوان هدیه تو زندگیش قرار داده.
اما حالا اون دختر بر خلاف قولش به سعید تو سایت چت بود و شماره میداد.
یه پیام به دختر داد و خواست همه چی تموم بشه.
سعید حالا توی خونه و در همون اتاقی بود که تمام این ماجراها از اونجا شروع شده بود.
دختر زنگ زد و سعدی رد تماس .نمیخواست به خاطر اینکه عصبانی بود به دختر توهینی کنه ,اما دلش پیش دختر بود و نمیتونست ازش دل بکنه برا همین برداشت که دختر قسم خورد اون نبوده و دوستش نگار بوده تا اینکه نگار اومد و ماجرا رو تعریف کرد.
سعدی بازم ناراحت بود که چرا نگار شماره شادی رو میده اخه دوست نداشت دوست پسر نگار به تلفن شادی بزنگه.
دوست داشت فقط اون خط مال خودش و عشقش باشه نه دست هر کسی.
سعید خیلی خوشحال بود چون هنوز میتونست اون دختر رو داشته باشه و خوشحال بود که بهش خیانت نشده بود.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سعید حالا روزها به درسش میرسید چون میدونست شب ها با یکی قرار داره.
سعید دیگه هر شب به طبقه پایین خونه خواهرش میرفت و تنها میخوابید تا وقتی دختر زنگ میزنه تنها باشه و بتونه وقتی دختر تماس میگیره باهاش حرف بزنه.
سعید اولین بار بود همچین حسی رو تجربه میکرد و کمی ترسیده بود .
ترس از یه احساس جدید ,چیزی که تا الان تجربه اش رو نداشت.
فکر میکرد یه بازیه یه مدت با هم حرف میزنن و بعدش تموم وبعد ماه رمضان میره دنبال زندگیش و از طرفی هم کنجکاو بود که دختره رو ببینه که کیه و چرا با هم میحرفن و علت تمام این کارا چیه.
روزها یکی پس از دیگری داشت میگذشت و ماه رمضان رو به پایان و اونها به جای چدایی هر روز بیشتر وابسته هم میشدن.
فقط یک سری مشکلات بود شماره دختر همیشه اشغال بود و سعید شک کرده بود و زمانی که از دختر سوال کرد گفت که هم دانشگاهیش شمارش رو به یه پسر داده که اونم سمجه و هر روز با ماشین میاد توی مسیرش یا همش بهش میزنگه.
سعید نگران شد بود و از طرفی هم نمیتونست این رو قبول کنه .چرا جوابش رو میده اگر نمیخواد چون ساعت ها باهاش حرف میزد و سعید پشت خطی بود.
اما سعید از دختر خوشش اومده بود و نمیتونست بی خیال بشه و از طرفی هم میترسید که طرفش آدم خوبی نباشه.
حالا اون سعید خوشحال هر شب زنگ میزد و خط مشغول دختر رو میدید و دختر بعد یک ساعت میزنگید و میگفت مزاحمه هست و من دوست دارم با تو باشم و سعید بیچاره چاره ای چز باور نداشت....
ماه رمضون داشت تموم میشد و همین وضع ادامه داشت تا روز عید فطر.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
داستان دلداده
فصل اول

دو سال پیش یک آقا سعید بود که بچه گرگان بود.
این آقا سعید ما تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بود و حالا میخواست رو پاهای خودش وایسته.
اصالت این سعدی برای شاهرود بودو تمام خانواده این آقا سعید اونجا زندگی میکردن.
سعید پسر خود ساخته ای بود و تصمیم گرفته بود روی پاهای خودش بایسته و هزارن آرزو تو سرش.
تصمیم گرفت به شاهرود بره خونه خواهرش تا پیش یکی از خواهر زاده هاش که مهندس کامپیوتر هستش شبکه های کامپیوتری یاد بگیره.
اول ماه رمضون به خونه خواهرش رفت و کلاس هاش شروع شد.
سعید روزه میگرفت برا همین بعد سحر تا صبح بیدار میموند تا چیزهایی که آموزش دیده بود رو تمرین کنه.
نزدیک سحر بود و سعدی خسته برای همین خواست تو نت کمی گشت و گذار کنه.
ناگهان تو یکی از سایت ها یک لینک دید که نشون میداد مال یک سایت چته.
سعدی کنکجکاو شد یه سری بزنه.
چند دقیقه گذشت و چیزی ننوشت تا اینکه یک اسم زیبا توجهش رو جلب کرد.سعید اون اسم رو خیلی دوست داشت ...
شادی جون...
سعدی سلام کرد اما جوابی ندید چند دقیقه نشست و منتظر که چرا جوابی نیومد و یاس اومد سراغش و اومد که پنچره رو ببنده که ناگهان جواب سلام اومد و این سلام مسیر زندگی سعدی رو به کل تغییر داد....
شادی یک دختر دانشجو 20 ساله بود که تهران زندگی میکرد و دانشگاهش شیراز بود.
سعدی میدونست که نباید به این جور چیز ها توجه کنه تا هواسش از کار اصلیش پرت نشه.
اما نشد از دختر شماره گرفت و بهش زنگ زد.
صدای اون دختر خیلی زیبا بود خیلی و سعید بدون اینکه متوجه بشه دید از صدای اون دختر بدجوری دلشو برده.
آقا سعید برای سحری از دختر خداحافظی کرد و اما دیگه سعدی حواسش به سحری و روزه نبود و تمام مدتی که سر سفره نشسته بود به صدای دختر و کلمات زیبا و معصومانش فکر میکرد...
.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       

شیر نری دلباخته آهوی ماده ای شد

شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود

...از دور مواظبش بود

پس چشم از آهو بر نداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست ,

شیری را دید که به آهو حمله کرد.

فوری از جا پرید و جلو آمد ,دید ماده شیری است .

چقدر زیبا بود .گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت

با خود گفت:حتما گرسنه است.همان جا ایستادو مجذوب زیبایی ماده شیر شد

و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد.

این وصل حال عشق های الان بود دوستان گلم..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :