تبلیغات
عاشقانه - روز ترس
 
عاشقانه
پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
بعد از چند ساعت دکتر در حالی اومد بیرون که کمی ناراحت بود
ترس تمام وجودم رو گرفته بود و بعد این همه فشار دیگه تحملش رو نداشتم ,چون مامان تنها زنی هست که با تمام وجودم می پرستمش.
تو تمام عمرم نه برای بچه هاش بلکه واسه همه زندگی کرد و پاک پاک.
مامان واقعا فرشته بود.
تیم پزشکی تلاشش رو کرده بود و حالا مامان بیهوش بود و همه چی تو سه روز آینده معلوم میشد.
اگر سه روز دووم می آورد خطر ازش میگذشت و گرنه دیگه خدا نمیدونه.
هیچ وقت اون روزها رو یادم نمیره سه روز به اندازه سی سال گذشت و تو هر ثانیه اش آب شدم تا گذشت.
اما خدا بازم به دعای ما گناه کارا گوش کرد و فرشته خودش رو بین ما گذاشت.
مامان رو به خونه آوردن و من مرخصی تموم شده بود.
اما نرفتم و موندم تو خونه و دو هفته شب و روز مراقب مامان بودم .
شب ها کنار تختش دراز میکشیدم و وقتی خواب بود با چشم ها م  پرستشش میکردم.
خواهرم زینت هم اوضاع خوبی نداشت صبا  هم حالش بد بود اما نیروی جوانی بهش کمک کرد تا زود خوب بشه.
پدرم که خوب بود.
اما دامادمون خیلی مرد بود در حالی که پسرش فوت کرده بود به خواهرم میگفت چرا گریه میکنی خدا داده خودشم گرفته .غم بزرگی تو دلش بود اما میخواست خواهرم نفهمه و دل داریش بده.
خدا رو شکر هم عروس های خونمون و هم دامادها مون خوبن و درک و شعور بالایی دارن.
سه هفته از تصادف میگذشت و مادرم پدرم و صبا از فوت خواهر زادم بی خبر بودن
دامادمون که خیلی مرد بود لباس سفید میپوشید و میومد به دیدنشون و میگفت پسرش حالش خوبه و خواهرم هم از دیدن مادرم محروم بود که اونها هیچی نفهمن.
من دیگه باید میرفتم به پادگان و الان سرباز فراری بودم
اما تا رسیدم خلچ برام بازداشت نوشت و اما باز هم جدم به دادم رسید و حاچ اقا استاد رییس کل حفاظت ایران که من سرباز اون بودم به همراه سردار هادی گفتن کار خوبی کردی و کسی حق نداره بهم چیزی بگه.
نمیدونم اما همیشه دیگران رو مورد محبت خودم قرار دادم و خدا هم محبت من رو تو دلشون انداخت .
دیگه روزهای اخر خدمتم بود و سه هفته بعد خدمتم تموم شد و برگشتم پیش مامان.
اونها بعد فهمیدن موضوع فوت خواهرزادم خیلی دل شکسته شده بودن و صبا هم خیلی ناراحت چون راننده بود.
اما بازم خدا رو شکر همه داشتن دوباره خوب میشدن و فقط خواهرم زینت که مثل مامان واقعا مهربون بود بی قرار و دل تنگ پسرش بود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 10 تیر 1396 04:02 ق.ظ
Have you ever thought about adding a little bit more than just your
articles? I mean, what you say is important and everything.
However just imagine if you added some great
visuals or video clips to give your posts more,
"pop"! Your content is excellent but with pics and videos,
this website could undeniably be one of the very best in its field.
Terrific blog!
سه شنبه 6 تیر 1396 08:29 ق.ظ
Heya i'm for the primary time here. I came across this board and I find It truly
useful & it helped me out much. I am hoping to offer something again and
aid others like you helped me.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 11:32 ب.ظ
This page definitely has all of the information and
facts I wanted concerning this subject and didn't know who to ask.
شنبه 19 فروردین 1396 11:50 ب.ظ
I am really impressed with your writing skills as well as with
the layout on your weblog. Is this a paid theme or did
you modify it yourself? Either way keep up the excellent quality writing, it is rare to see
a great blog like this one nowadays.
دوشنبه 14 فروردین 1396 11:30 ب.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your website.
It's a very easy on the eyes which makes it much more pleasant
for me to come here and visit more often. Did you hire out a designer
to create your theme? Great work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :