عاشقانه
سه شنبه 2 خرداد 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
طبق معمول بخت با سعید یار بود و در یگان حفاظت اطلاعات ستاد کل نیروهای مسلح انتخاب شد و بهترین نقطه برای یک سرباز بود.
از شانس سعید خونه خواهرش تو شریعتی نزدیک پادگان بود و خواهرزادش جلال هم که فوق لیسانس کامپیوتر بود اونجا زندگی میکرد.
سعید کم کم با کامپیوتر آشنا شد و به خاطر علاقش و حضور جلال زود پیشرفت کرد.
باشگاه کنار خونه و پادگان هم نزدیک ,همه چیز به نفع سعید بود.
سعید تصمیم گرفت بعد سربازی کنکور رشته ریاضی شرکت کنه تا بتونه رشته کامپیوتر رو تو دانشگاه ادامه بده.
سعید تو پادگان محبوبیت زیادی داشت و برای همین خیلی هواشو داشتن تا یک ماه مونده بود به پایان خدمتش .
خبر وحشتناک 
خواهر سعید دو روز قبل یک خودرو 206 خرید و به شمال رفته بود تو باباش یه گوسفند قربانی کنه.اخه رسمه.
روز شنبه بود که تصمیم میگیرن به شاهرود برن .
پدرم سه تا از خواهرام و مادرم و البته یکی از خواهرام پسرش 6 سالش هم همراش بود به اسم سعدی که من خیلی دوسش داشتم.
همیشه به من میگفت فرانکی اخه من رزمی کار بودم و اون هم خیلی منو دوست داشت و همیشه به سراغ کیفم میرفت و دستگش های باشگاه رو میگرفت تا با هم مبارزه کنیم.
غروب که اومدم خونه دیدم همه جا تاریکه و جلال با لباس روی مبل دراز کشیده.
مثل آدمی بود که شکست عشقی خورده و منم بیدارش نکردم و به سراغ تلفن رفتم تا ببینم بابام اینها به شاهرود رسیدن .
هر چی زنگ زدم کسی بر نداشت بی خیال شدم گفتم حتما جایی هستن یا موبایل سایلنته.
رفتم سراغ یخچال تا آب بخورم که جلال بیدار شد و چشم هاش قرمز بود.
منم زدم زیر خنده که بیچاره پسرمون شکست عشقی خورده.
اما لحن چلال جدی بود و میگفت یه اتفاق بد افتاده.
باز شوخی من گل کرد و گفتم اخراجت کردن یا دختره شوهر کرده.
لیوان آب تو دستم بود که گفت مامان بزرگشون تصادف کردن و همه خوبن و تو بیمارستان.
خوشکم زده بود و نفسم در نمی اومد ظرف آّب از دستم افتاد و هنوز شکه بودم.
سریع به سراغ تلفن رفتم و به برادرم که شاهرود بود زنگ زدم که گوشی رو برداشت و داشت گریه میکرد تا اون موقع من صدای گریه اون رو نشنیده بودم.
دنبا برام تیره و تار شده بود اشک هام جاری شده بود که گفت اروم باش همه خوبن و فقط سعدی خواهرزادم تموم کرده.
اون شب تا صبح نخوابیدم و فقط گریه میکردم باورم نمیشد چه بلایی سرم اومده
صبح اول وقت به ترمینال رفتم و با جلال به شاهرود.
یک راست به بیمارستان رفتم و هر اتاق یکی از بستگانم بود.
خواهرم طاهره اسیبش سطحی بود اما اون خواهرم زینب که بچش فوت کرده بود برای مراسم به گرگان رفته بود با چسم داغون که دکتر ها اجازه نمیدادن اما اون رفته بود.
صبا توی یک اتاق بود و کاملا داغون.
پدرم هم آسیبش سطحی بود.
ولی مادرم تا زنده ام اون صحنه رو تا زنده ام فراموش نمکنم.
وقتی دیدمش تنم لرزید هیچ کس رو نمیشناخت اما تا بالای سرش رسیدم دیدم اسمم رو صدا کرد و گفت پسرم اومده ازش پذیرایی کنین.
بغض گلومو گرفته بود صدام در نمی اومد.
مادرم تنگی نقس داشت و حالا هم چند از از قفسه سینه اش هم شکسته بود و دکتر ها جرات نمیکردن عمل کنن.
امکان داشت شش پاره بشه.
بالاخره صدام در اومد اما اشک هام جاری بود و از اتاق زدم بیرون.
بهش گفتم قرار بود دامادم کنی پس اینجا چی کار میکنی .
تا صبح بیمارستان بودم و خسته به گرگان رفتم 
شهر ماتم
همه اقوام بودن و همه ی لباس های سیاه به تن تا الان هیچ عزیزی از دست نداده بودم و باورم نمیشد حالا اینجام و دارم تو مراسم خواهر زاده خودم شرکت میکنم من دیر اومده بودم و مراسم سه روز بود و نتونستم ازش خداحافظی کنم .
به مسجد رفتم که همه اونجا بودن و دامادمون رو دیدم که یک شبه سالها پیر شده بود و برادرش حسین که تا منو دید گفت کجا بودی .
من که دلم پر بود و هر جا میرفتم عزیزانم رو میدیم که از دست دارم میدم.
طافت نیاوردم و سر خاکش رفتم و تا تونستم گریه کردم تا سبک بشم.
خدایا وقتی خواهرم اومد سر خاک چقدر سخت بود تحملش نمیتونستم تو چشم هاش نگاه کنم یک دنیا غم بود.
مهربانترین خواهرم که اخلاقش مثل مامان بود حالا چگر گوشش رو خاک کرده بود.
مهره گردنش شکسته بود اما اینجا بود.
بعد مراسم خواهر رو به شاهرود بردن و وقتی رسیدم به اتاق مامان رفتم که نبود و چون حالش بد شده بود به اتاق مراقبت های ویزه برده بودنش.
دکتر ها تصمیم گرفتن این کارو انجام بدن چون فرصت کم بود.
روز عمل مامان رسیده بود و همه با وجود پر از ترس پشت در اتاق...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات