عاشقانه
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
سعید حالا روزها به درسش میرسید چون میدونست شب ها با یکی قرار داره.
سعید دیگه هر شب به طبقه پایین خونه خواهرش میرفت و تنها میخوابید تا وقتی دختر زنگ میزنه تنها باشه و بتونه وقتی دختر تماس میگیره باهاش حرف بزنه.
سعید اولین بار بود همچین حسی رو تجربه میکرد و کمی ترسیده بود .
ترس از یه احساس جدید ,چیزی که تا الان تجربه اش رو نداشت.
فکر میکرد یه بازیه یه مدت با هم حرف میزنن و بعدش تموم وبعد ماه رمضان میره دنبال زندگیش و از طرفی هم کنجکاو بود که دختره رو ببینه که کیه و چرا با هم میحرفن و علت تمام این کارا چیه.
روزها یکی پس از دیگری داشت میگذشت و ماه رمضان رو به پایان و اونها به جای چدایی هر روز بیشتر وابسته هم میشدن.
فقط یک سری مشکلات بود شماره دختر همیشه اشغال بود و سعید شک کرده بود و زمانی که از دختر سوال کرد گفت که هم دانشگاهیش شمارش رو به یه پسر داده که اونم سمجه و هر روز با ماشین میاد توی مسیرش یا همش بهش میزنگه.
سعید نگران شد بود و از طرفی هم نمیتونست این رو قبول کنه .چرا جوابش رو میده اگر نمیخواد چون ساعت ها باهاش حرف میزد و سعید پشت خطی بود.
اما سعید از دختر خوشش اومده بود و نمیتونست بی خیال بشه و از طرفی هم میترسید که طرفش آدم خوبی نباشه.
حالا اون سعید خوشحال هر شب زنگ میزد و خط مشغول دختر رو میدید و دختر بعد یک ساعت میزنگید و میگفت مزاحمه هست و من دوست دارم با تو باشم و سعید بیچاره چاره ای چز باور نداشت....
ماه رمضون داشت تموم میشد و همین وضع ادامه داشت تا روز عید فطر.....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic