عاشقانه
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
داستان دلداده
فصل اول

دو سال پیش یک آقا سعید بود که بچه گرگان بود.
این آقا سعید ما تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بود و حالا میخواست رو پاهای خودش وایسته.
اصالت این سعدی برای شاهرود بودو تمام خانواده این آقا سعید اونجا زندگی میکردن.
سعید پسر خود ساخته ای بود و تصمیم گرفته بود روی پاهای خودش بایسته و هزارن آرزو تو سرش.
تصمیم گرفت به شاهرود بره خونه خواهرش تا پیش یکی از خواهر زاده هاش که مهندس کامپیوتر هستش شبکه های کامپیوتری یاد بگیره.
اول ماه رمضون به خونه خواهرش رفت و کلاس هاش شروع شد.
سعید روزه میگرفت برا همین بعد سحر تا صبح بیدار میموند تا چیزهایی که آموزش دیده بود رو تمرین کنه.
نزدیک سحر بود و سعدی خسته برای همین خواست تو نت کمی گشت و گذار کنه.
ناگهان تو یکی از سایت ها یک لینک دید که نشون میداد مال یک سایت چته.
سعدی کنکجکاو شد یه سری بزنه.
چند دقیقه گذشت و چیزی ننوشت تا اینکه یک اسم زیبا توجهش رو جلب کرد.سعید اون اسم رو خیلی دوست داشت ...
شادی جون...
سعدی سلام کرد اما جوابی ندید چند دقیقه نشست و منتظر که چرا جوابی نیومد و یاس اومد سراغش و اومد که پنچره رو ببنده که ناگهان جواب سلام اومد و این سلام مسیر زندگی سعدی رو به کل تغییر داد....
شادی یک دختر دانشجو 20 ساله بود که تهران زندگی میکرد و دانشگاهش شیراز بود.
سعدی میدونست که نباید به این جور چیز ها توجه کنه تا هواسش از کار اصلیش پرت نشه.
اما نشد از دختر شماره گرفت و بهش زنگ زد.
صدای اون دختر خیلی زیبا بود خیلی و سعید بدون اینکه متوجه بشه دید از صدای اون دختر بدجوری دلشو برده.
آقا سعید برای سحری از دختر خداحافظی کرد و اما دیگه سعدی حواسش به سحری و روزه نبود و تمام مدتی که سر سفره نشسته بود به صدای دختر و کلمات زیبا و معصومانش فکر میکرد...
.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic