عاشقانه
جمعه 23 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
بازم غروب جمعه و یه دنیا دلتنگی
دیروز از یکی از دوستام که قابل اطمینان بود خواستم تا در مورد کسی که میخوام واسم تحقیق کنه
سه ساله که میخوامش و حالا اون میگه برو دنبال زندگیت
منم که از زندگیش بی خبرم
میخوام حالا همه چی رو بدونم و برم
اگر منو خواست میاد دنبالم و گرنه هم عشق واقعی نباشه میره دنبال زندگیش
اون میخواد همین طوری بزنگه و با من باشه
اما من واسه تفریح انتخابش نکردم و واسه سرگرمی نخواستمش
از دیشب که باهاش حرفم شد بی حوصله هستم
امروز هم کاملا کلافه
تصمیم گرفتم دیگه جوابشو ندم یا ترکم میکنه یا تصمیم میگیره با هم زندگی کنیم
خیلی سخته که بخوام ترکش کنم اما باید تکلیف آیندم رو معلوم کنم
یه مدت میگه برو دنبال زندگیت یه همسر دیگه انتخاب کن و بزار منم دوستت باشم
اما نمیدونه من تا الان با کسی نبودم چه برسه ازدواج کنم و بخوام خیانتم کنم
یا باهاش ازدواج میکنم
یا میرم سراغ تافل و میرم خارج
اینجا جز مامان دلبستگی واسم نمونده
از دیروز فرصت شغلی که همیشه دنبالش بودم جور شده
اگر بتونم تو دو سال آینده مدرک زبانم رو بگیرم راحت میتونم اون طرف برم سر کار
فقط تنها چیزی که هنوز داره اذیتم میکنه دلمه
از دست این دل
نمیدونم چرا اینقدر اونو دوست دارم که شده تمام فکرم
جمعه ها هم که غربونش بشم تموم شدنی نیست تا منو نکشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic