عاشقانه
دوشنبه 5 تیر 1391 :: نویسنده : پیام رضایی       
چند روزی رو تهران به خونه ی خواهرم اومدم و بازار کار اصلا خوب نیست.
چند روز دیگه هم ماه رمضان بود و برای همین برگشتم شاهرود تا هم یک ماه رمضان خونه خواهرم باشم و هم از خواهرزادم شبکه رو یاد بگیرم.
ماه رمضان شروع شد و درس خوندن من هم شروع و روزها درس و شب ها هم تمرین.
چند روزی از ماه رمضان گذشته و کمی بی حوصله و خسته ام.
داشتم سایت ها رو نگاه میکردم که یه آیکون دیدم که برای یه سایت چت بود و میشد از اونجا وارد شد.
نمیدونم چرا اما رفتم ببینم چه خبره .
با چند نفری چت کردم و اصلا خوشم نیومد حرف هایی که اونجا زده میشد چرت بود و همش هوس بازانه.
میخواستم بیام بیرون که یه اسم توجهم رو جلب کرد .
شادی جون .اسم قشنگیه منم دوست دارم این اسم رو .
شروع کردم به چت و اون حرف هاش نوع بحث کردنش خوب بود.
خوشم اومد و وقتی به خودم اومدم دیدم دارم به گوشیش زنگ میزنم و باهاش میحرفم.
یک ساعت دیگه سحر بود و باید برای سحری میرفتم اما صدای گرم و دلنشین بود انگار سالهاست که میشناسمش.
دلم نمیخواست گوشی رو قطع کنه دوست داشتم ساعت ها باهاش حرف بزنم .
با هم خداحافظی کردیم .
اون یه دختر 20 ساله تهرانی بود که شیراز درس میخوند رشته داروسازی.
نمیدونم چی کار میکردم اما من با یکی داشتم  دوست میشدم و دلم نمیخواست تموم بشه.
بعد سحر تا صبح نخوابیدم و یکم ترسیده بودم که کارم درسته یا نه.
اولین بار بود با یه جنس مخالف داشتم دوست میشدم و هیچ حس بدی بهش نداشتم.
دیگه هر شب هر دو ما عادت کرده بودیم نزدیک سحر تماس میگرفت و با هم حرف میزدیم.
فقط اکثر اوقات خطش مشغول بود و اولش کتمان میکرد اما بعدش میگفت شمارشو یه پسر از دوستاش گرفته و همش مزاحم میشه.
نمیدونم جرا اما حرفاشو باور میکردم و حسم بهم میگفت بهش باید اطمینان کنم.
دیگه اخر های ماه رمضان شده بود و به هم علاقه مند شده بودیم و وقتی گفتم بعد ماه رمضون دارم میام تهران گفت داره میره شیراز واسه کلاساش.
کمی کارهاش عجیب بود اما نمیتونستم ازش دل بکنم و میخواستم کنارش باشم.
روز عید فطر هم که وقتی توی چت بود و شماره داده بود که بدترین دعوامون شروع شد که بعدا معلوم شد نگار دوستش تو چت بوده و شماره داده.
حالا من تهران بودم و دنبال کار و نصف شب ها هنوز رابطه ما ادامه داشت.
اما خط اون اکثر اوقات مشغول بود و این منو زجر میداد.
بعد از چند ماه همش اسم یک پسر میومد یک روز میگفت یه عشق داشته که رفته خارج.
یک روز یه پسر به اسم شاهین .
یک روز یکی دیگه که میگفت پسر عموشه.
نمیدونست چه عذابی داره به من میده اما من دوسش داشتم و نمیتونستم ترکش کنم.
میگفت آدم تنوع طلبی بوده و به خاطر من داره بی خیال همه میشه.
حتی اگرم دروغ میگفت من وابسته شده بودم و نمیتونستم ترکش کنم.
تا بعد یک سال بحث شاهین رو پیش کشید که گفت باهاش دوسته با هم بیرون رفتن و امشب هم به پارتی دعوتش کرده.
دیگه رگ غیرتم بالا زد و هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم حرف هایی که با گفتنش شرم وجودم رو میگرفت اما طاقتم سر اومده بود و رگ غیرتم به جوش.
هر شب میزنگه و من جواب نمیدم.
نمیتونم ببخشمش چون عشقم پاک بود و یک سال ندیده بودمش اما بازم پاش مونده بودم و اون این کارا رو میکرد.
من با اون تو ماه رمضان آشنا شده بودم و اینقدر صداش گرم و دلنشین و پاک بود که اعتقاد داشتم خدا اونو بهم هدیه داده و حالا اون داشت این کارا رو سرم می اورد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : پیام رضایی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic